اینم به خاطر دعوت سمان پدیده!!!!
در طول این شونزده هیفده سال زندگی اتفاقی نیافتاده که بخوام تا مرز مرگ برم و برگردم!یا خیلی محتاطم یا خیلی خدا دوسم داره! یا به قول سمان قراره اینا قطره قطره جمع گردند وانگهی دریا شوند!که احتمالا در اون صورت.. یه دفعه طی یه حادثه ی اکشن، کور و کر و لال وفلج و عقب مونده میشم اما نمی میرم! و به این میگن یک زندگی ایده آل که من همیشه دنبالش بودم...![]()
یه بار فقط روز قبل از عروسی دایی، با بچه ها یه سری تخته چوب پیدا کردیم، اینا رو مورب کنار پاسیو گذاشتیم...بعد میرفتیم بالا و از اون بالا می اومدیم پایین! یه جورایی سرسره ی خونگی و احساس توی پارک بودن و جوگیری و لوس بازی دوارن طفولیت...که یه نامردی تخته چوب منو کشید و بنده با گوشه ی چشم خوردم به لبه ی پاسیو... اونم نهایتش کور شدن بود که نشدم ! چند تا بخیه خورد که به لطفشون روز عروسی واقعا می درخشیدم!![]()
این دیگه الان اکشن ترین و وحشتناک ترین صحنه ی زندگی من بود. بقیش در حد شوکاییه که معمولا تو ماشین اتفاق می افته . تا زیر اتوبوس رفتن و سبقتای ناجور در حد ONANSORA
و این صحبتا...
.................................................
اونایی که میدونن هیچی...اونایی که نمیدونن! این یه بازیه بین وبلاگا. نمیدونم از کجا افتتاح شده. یکی شروع میکنه اتفاقای در حد مرگ زندگیشو مینویسه بعد نمیدونم چند نفرو دعوت میکنه که اونا هم بنویسن و به همین ترتیب.
منم کسی رو دعوت نمیکنم! اونایی که میتونستن بنویسن، قبلا نوشتن ؛ اونایی هم که ننوشتن کلا نمیتونن بنویسن! چون تارنگاراشون یا راجع به ستاره شناسیه یا راجع به ایران!که با این چیزا به روزش نمیکنن.
اگه کسی بین این دو تا وجود داره خب بنویسه!خوشحال میشیم!
این حرفا هم فقط جنبه ی دور هم بودن داره. اگه واقعا بحث مرگ و زندگی باشه، ما فقط جسما زنده ایم ، وگرنه روحا مردیم! ندیدم کسی رو که روحش واقعا سالم باشه! (من تا چرت و پرت نگم آروم نمیشم!)![]()
بدرود!![]()
