تبليغاتX
سوختگی اسید

خداوند روزی به مزخرفی، بیخودی، مسخرگی، چرتی و اعصاب خوردکنی 31 شهریور نیافریده و نخواهد آفرید! (بعد این دختر خاله ی من همچین روزی به دنیا اومده!! اه...اه...اه!)

ایشالله که دو سال دیگه این موقع از نحسی ریختش یه خورده کم میشه و ما یه اندکی  میتونیم نفس راحت بکشیم!

دیگه انتهای ظلمه 9 ماه درس و 3 ماه استراحت!! اونم سه ماهی که با سرعت فرانور میگذره. چشاتو هنوز باز نکردی که می بینی تموم شده...

من الان افسردم ، منو درک کنین!

_سال سوم...یه سال سخت...یه سال منحوس...یه سال پر مشغله!

_الان حرص منو بیشتر از اینا در نیار! میزنم فکتو با دندونات و مایتعلق به!!! پایین میارما!

_ حساب کن...کوچولوی بیچاره...کنکور! نهایی! المپیاد! تحقیقتو بگو که همش پاک شد!!!

_منو عصبی نکن. میدونی که در صورت عصبی شدن چه بلایی سرت میارم؟!؟!!

_صبح ساعت شیش پاشو، مانتو و مقنعه بپوش، فلفور یه چیزی بخور و ...آخی...درد داره..میدونم! منم اینا رو گذروندم!

_دقت کن عزیزم. تا حالا خیلی کوتاه اومدم، رو نِرو من راه  نرو. سلولای عصبیمو تحریک نکن. باور کن زندت نمیذارما!!!

_ هی برو یه صفر بگیر و برگرد، خیلی غصه داره،  آره!

_بس کن!!

_ یه صبح بارونی که هممون تا سر زیر پتوییم و توی اون سرمای زمستون از گرمای رختخوابمون لذت میبریم، تو باید پاشی بری مدرسه امتحان زیست بدی...قطعا سخته!!

_تمومش نمیکنی؛ نه؟

_ بعد تازه یه چند روزیم این اولاش ماه رمضونه، همه روزن...توی بیچاره باید گرسنگی بکشی! آخی...الهی! بمیرم!...می فه...

تق...توق...شترق!!(کشتمش!!)

_ بهت تذکر دادم، آدم نشدی...حقته! حالا هی بگو...پر رو!! فکر کرده اینا واسه من مهمن!!

(دقیقا مهمن!!)

خدا منو بکشه که یک مهرو نبینم! فقط در این زمینه آرزوی مرگ می کنم! جدا شما در حال حاضر هیش کی رو روی این کره خاکی پیدا نمیکنید که به اندازه ی من عصبی باشه از این قضیه! والله به خدا...ملت پاشدن رفتن احیا...دارن کیف دنیا رو میکنن!!

هعی روزگار...بازم مدرسه!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهردر تاریخ یکشنبه 1387/06/31  توسط کیمیا   | 

الان این توفیق اجباریه در واقع!

از بدو طفولیت هر وقت میخواستم آیندمو تصور کنم، یا می نشستم پشت سنتور و فکر میکردم الان کنسرت دارم در کنار یانی!!! یا به مغز عروسکام آمپول تزریق میکردم!و فکر میکردم دارم جراحی زیبایی انجام میدم در کنار پروفسور شمس!!!(الان من هیچی از گذشته یادم نمیادا، فقط اینجوری احساس میکنم !!)

حالا روز به روز این دوتا دارن ازم دورتر میشن. الان سیستم عصبیم خط خطیه به خاطر قضایای جدید دانشگاه و جدا نتونستم انقدر روی خودم کنترل داشته باشم که نیام در این رابطه تارنگارو به روز کنم.

وضعیت اسفناک و هچل هفتیه. من واقعا نمیدونم دقیقا اینا کدوم رتبه ها رو واسه قبولی دانشگاه های خوب میخوان؟!؟

یارو با 19 دانشگاه تهران قبول نشده ، رفته شهید بهشتی!!!

یه دختر تهرانی با 80 حتی علی آبادم قبول نشده !

یه پسره با 140 رفته اهواز!!!!!(پزشکی)اون یکی با 180 تبریز!!!

بعد ملت تهرانم اعتراض کرده بودن که چرا با رتبه های عالی هیچ رشته و دانشگاه خوبی قبول نشدن!؟

بومیا هم که منطقه بندی شدن.

یه تهرانیه پا شده رفته منطقه ی محروم سال آخرو، که به خیال خودش با سهمیه بندی، یه جای خوب قبول شه!! کاملا دچار افسردگی شده بعد از اعلام نتایج.اون دیگه واقعا انتهای بدشانسی و البته حماقت  طرف بوده.

جنسیت هم که رو نتایج تاثیر میذاره.هفتاد سی شده امسال!!

حالا یکی اینجا به من بگه، اصلا کی امسال دانشگاه قبول شده؟والله با این وضعیتی که من می بینم هیچ کی!وگرنه دانشگاه تهران مگه چند نفر پزشکی میگیره که یکی با 19 نتونه بره تو ؟ یا مثلا چرا یکی با 140 نره اصفهان و شیراز؟ پاشه بره اهواز؟؟!؟

بعد رئیس سازمان سنجش گفته بود: کسی که رتبش 130 میشه واقعا چه انتظاری برای پزشکی  دانشگاه های تهران داره مثلا؟؟؟اصلا نباید همچین توقعی داشته باشه!!

حالا...با این وضعیتی که هست و روز به روز داره خراب تر میشه، جدا من و امثال من با چه امیدی باید درس بخونیم؟ با امید نرفتن به دانشگاه؟یا بیکاری؟ یا رفتن به دانشگاه و بیکاری؟!؟هفت سال دکترا خوندن و علافی؟ (الافی؟!؟)

اینا هدف نابود کنن. منم وقتی همچین اوضاع قاراشمیشی رو ببینم معلومه که دو سال از عمرمو تلف نمیکنم واسه کنکوری که میدونم هیچ آش دهن سوزی واسم نمیشه. اوایل میگفتم داروسازی تهران...بعد شد دندانپزشکی تهران...بعد پزشکی تهران...رسید به پزشکی شیراز...پزشکی اهواز...حالا به مامایی ملایر هم رضایت میدم!!!رضایت که هیچی...کلا قبول شم همینو با سر میرم!!!!

امید و آرزو یخده! هدف نیست. تلاش هم اینجوری که کلا به درد نمیخوره. هیچ کی تنش نمیخاره جون بکنه و آخرش پرخور بیکاره بشینه ور دل مادرش!

اوضاع و احوال درس خوندن که اینجوریه. بازار کار هم که روز به روز مفتضح تر میشه و بعد مسئولای ما  نشستن ببینن کی درصد بیکاری توی امریکا از پنج به پنج و یک صدم میرسه!!!!که بپرن تو اخبار نیم روزی و تمام روزی هر دو دقیقه یه بار با هزار تا زیر نویس اعلام کنن که امریکا هم بیکار داره!!

من بخوام از وضعیت شغلی و درسی اینجا بگم که فردوسی بنده خدا ضایع میشه!بنابراین بیش از این حرفی نمیزنم.

پزشکی رو بی خیال...من میمونم و توهم همنوازی با مشکاتیان و کامکار! خوش باشم. شما هم  برید خوش باشید!!و روزتونو با توهمات و اوهام واهی!!!! آغاز کنید!!!

(جدا این یه توصیه از روی دلسوزی بود...بهش بیاندیشید...)

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:49 بعد از ظهردر تاریخ دوشنبه 1387/06/18  توسط کیمیا   | 

اینم به خاطر دعوت سمان پدیده!!!!

در طول این شونزده هیفده سال زندگی اتفاقی نیافتاده که بخوام تا مرز مرگ برم و برگردم!یا خیلی محتاطم یا خیلی خدا دوسم داره! یا به قول سمان قراره اینا قطره قطره جمع گردند وانگهی دریا شوند!که احتمالا در اون صورت.. یه دفعه طی یه حادثه ی اکشن،  کور و کر و لال وفلج و عقب مونده میشم اما نمی میرم! و  به این میگن یک زندگی ایده آل که من همیشه دنبالش بودم...

یه بار فقط روز قبل از عروسی دایی، با بچه ها یه سری تخته چوب پیدا کردیم، اینا  رو مورب  کنار پاسیو گذاشتیم...بعد میرفتیم بالا و از اون بالا می اومدیم پایین! یه جورایی سرسره ی خونگی و احساس توی پارک بودن و جوگیری و لوس بازی دوارن طفولیت...که یه نامردی تخته چوب منو کشید و بنده با گوشه ی چشم خوردم به لبه ی پاسیو... اونم نهایتش کور شدن بود که نشدم ! چند تا بخیه خورد که به لطفشون روز عروسی واقعا می درخشیدم!

این دیگه الان اکشن ترین و وحشتناک ترین صحنه ی زندگی من بود. بقیش  در حد شوکاییه که معمولا تو ماشین اتفاق می افته . تا زیر اتوبوس رفتن و سبقتای ناجور در حد ONANSORA   و این صحبتا...

.................................................

اونایی که میدونن هیچی...اونایی که نمیدونن! این یه بازیه بین وبلاگا. نمیدونم از کجا افتتاح شده. یکی شروع میکنه اتفاقای در حد مرگ زندگیشو مینویسه بعد نمیدونم چند نفرو دعوت میکنه که اونا هم بنویسن و به همین ترتیب.

منم کسی رو دعوت نمیکنم! اونایی که میتونستن بنویسن، قبلا نوشتن ؛ اونایی هم که ننوشتن کلا نمیتونن بنویسن! چون تارنگاراشون یا راجع به ستاره شناسیه یا راجع به ایران!که با این چیزا به روزش نمیکنن.

اگه کسی بین این دو تا وجود داره خب بنویسه!خوشحال میشیم!

این حرفا هم فقط جنبه ی دور هم بودن داره. اگه واقعا بحث مرگ و زندگی باشه، ما فقط جسما زنده ایم ، وگرنه روحا مردیم! ندیدم کسی رو که روحش واقعا سالم باشه! (من تا چرت و پرت نگم آروم نمیشم!)

بدرود!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:58 بعد از ظهردر تاریخ جمعه 1387/06/08  توسط کیمیا   |