تبليغاتX
سوختگی اسید

دوستان من دو هفته نيستم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ميتونيد فكر كنيد دارم ميرم مسافرت...ميتونيد فكر نكنيد...ميتونيد فكر كنيد دارم ميرم اروپا...ميتونيد فكر نكنيد...ميتونيد فكر كنيد بليط دارم به جزاير هاوايي...ميتونيد فكر كنيد به جزاير كيش و قشم...ميتونيد هم فكر نكنيد...ميتونيد فكر كنيد دارم ميرم روسيه...ميتونيد فكر كنيد آذربايجان...مختاريد فكر نكنيد...ميتونيد فكر كنيد تنهايي ميرم...ميتونيد هم فكر نكنيد...

اصلا  مجازيد كلا فكر نكنيد...آره...اين آخري بهتر بود...فكر نكنيد!! به هيچ چيزي فكر نكنيد! اصلا فكر نكنيد!!!فكر نكنيد كه دلتون برام تنگ ميشه...فكر نكنيد كه دچار فسردگي سخت خواهيد شد...فكر كنيد كه به زودي باز خواهم گشت...ماناك ديگران...

خودخواهي و خودبيني و خودپسندي و خودنمايي كافي است...

پيروز و رستگار!

در پناه سوشيانت خويش !بدرود...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:46 بعد از ظهردر تاریخ سه شنبه 1387/05/22  توسط کیمیا  

هم محله ايا: اين همون دختره نيست كه توي خيابون ،  مسير چار قدمي خونه ي خودشون تا پدربزرگشو برعكس ميره ؟ چش داره پشت سرش!!ميگن كه...و الي آخر...........(حركت خلاف جريان باد كه روسري شُلم نره به امان خدا)

                                                   

همكلاسا: نمازو به سبك خودش ميخونه...ليلا گفت خودم ازش پرسيدم!! ديدي سر كلاس ديني چه بالا و پايين ميپريد واسه بحث حجاب ؟ ديوونه است والله...يه روز يه كاري دست خودش ميده . اسم خواهرشم ملوك السلطنه است. خودشم يه اسم ديگه داشته عوضش كرده!! (مغز خاليشون اين اسمو از كدوم سوراخي در اورده آخه؟...!!!جدا نميدونم چي بگم)

 

هم مدرسه ايا: ميگن زرتشتيه. با معاونا سر همين اعتقاداتش ، چند بار، بدجور در افتاده بود، آخه به غير از مسلمونا اينجا كسي رو راه نميدن. يه بار گريه ميكرد واسه همين قضيه ! اوستا با خودش اورده بود مدرسه . حركات عجيب غريبش واسه همينه!!(من و در افتادن با معاونا؟مگه از جونم سير شدم با اين قماش در بيافتم كه بعدش بخوام گريه كنم؟تو شناسنامه هم كه مسلمون خالصم.يه اوستا حالا دستم ديدن!!)

 

بازاريا: يه سري با دوستش اومده بود مصاحبه راجع به موسيقي درماني. هدفونش ازش جدا نميشه. يكي دوبار بچه ها گفتن تو چند تا از پارتيا ديدنش. !!!!!!!!!!!!!!(كدوم پارتي خودم خبر نداشتم؟؟!تحقيقم به ما نيومده)

 

اسكيت بازاي پارك : تو اين دنيا نيست. فقط در حال گوش كردن و زمزمه كردنه. چي گوش ميده به نظرت؟؟

چند بار ديدمش گوشه هاي تاريك پارك نشسته بود، دستاشو مچ كرده بود و بالا و پايين ميبرد انگاري كه داشت آسمونو وجب ميكرد . جاهاي تاريك؟ چي كار داشته اونجاها؟؟!!؟؟........(تاريك...اندازه گيري سمت و ارتفاع ستاره ها! پارك بهترين مكانه واسه اين كار)

 

كاش ميشد اين مردمو خفه كرد كه تا ابد دهن بي خاصيتشون واسه حرفاي بي خاصيت ترشون  باز نشه!!

هيچ گونه سر گرمي اي به غير از حرف و حديث و چاخان بافتن واسه بقيه ندارن. اگه ولشون كني از صبح تا شب  راجع به اين و اون دروغ میگن. همه چيز آدمو زير سوال ميبرن. از هر حركتي ، ماجراي هزار و يك شب درست ميكنن. واقعا چجوري ميتونن انقدر فكر و ذكرشونو مشغول كنن به اين چيزا؟ شرم داره!! اگه از اين دسته آدما  نيستيد كه بي خيال ملت شيد. اهميت نديد ؛ اگه هستيد...نكنيد تو رو جان هر كي كه دوس داريد. زشته...بده...عيبه!!

از همين جمعاي كوچيك تا بزرگتراش آنچنان از اين حرفا مي پيچه كه وقتي به گوش خودت ميرسه شاخ در مياري...مثال هاي بالا، نمونش. اينا همه در وصف بنده بودن به لطف مردم!

داشتم خاطراتمو ورق ميزدم. اينا رم ديدم!! فك كردم  مثه بقيه اينام به دردم نميخورن. هر جوري كه رفتار بكني بازم انگشتنماي ملتي. چپ بري راست بياي ؛ همينه كه هست. خلاصه تصميم گرفتم  طبق وعده و عادت مرسوم ، همشونو بريزم تو آتيش وبلاگم. اسيد روش و خلاص!!!

(پرانتزا صرفا واسه اين هستن كه خام حرفاي ملت نشيد!!)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:2 بعد از ظهردر تاریخ چهارشنبه 1387/05/16  توسط کیمیا   | 

_  فردا من يه كار عجيب انجام دادم!!

_ چه كاري؟

_ ديروزو كشتم...

_قاتل ...تو يه  قاتلي!!

_تو هم يه قاتلي...

_چجوري كشتيش؟

_اول با چاقو گوشتشو پاره كردم...بعد اسيد ريختم روش و خلاص...

_سوزونديش؟

_آره...صداي جيليز ويليزش مغزمو سوراخ كرد...

_ اه...لعنتي...حالمو به هم زدي...حالا چي ميشه؟

_معلومه ديگه...منو ميبرن تيمارستان...

_ آخه چرا ميبرن؟

_يعني نفهميدي؟

_نه...

_ديوانه...من ديروزو كشتم...

_خب بايد ببرنت زندان نه تيمارستان...

_مگه نميفهمي چي ميگم؟ ميگم ديروزو كشتم!مرد...تيكه تيكه شد...آتيش گرفت!

_همه چي هوتوتو؟

_آره...

_صبر كن ببينم ... گفتي فردا اين كارو انجام دادي؟چرا خزعبل ميگي؟ مگه ميشه؟

_اه...داري حوصلمو سر ميبري...چرا نميشه؟يه نگاه به قيافه ي معلقت بنداز! بدبخت تو اصلا ميدوني كجايي؟ معلق تو دنيا...تو زمان! تو گذشته...تو آينده!! همه معلقيم...مثه مرده هايي كه بين زمين و آسمون دست و پا ميزنيم!

_اگه  مثه مرده هايي...اگه معلقي ، چطور  ميبرنت تيمارستان؟

_ چون بقيه هم معلقن!

_پس چرا بقيه از فردا حرفي نميزنن؟

_ چون بقيه قاتل نيستن مثه من!

_لعنت به تو. گيجم كردي...روانيم كردي. تو فردا اين كارو انجام دادي ، گذشتتو نابود كردي! اول فردا رو ديدي بعد گذشتت نابود شده. پس فعلا قاتل نيستي ولي فردا رو ديدي! بقيه هم نيستن پس بايد ببينن!

_بقيه كورن. همه چي عين سرنگ به ذهنشون تزريق شده. بالاترشو نميبينن! اگه فردا رو ببينن ميگن ديروز بوده. اگه ديروزو يبينن ميگن رويا بوده! تو چارچوب ذهنشون گير كردن.انگار اگه  ازش فراتر برن گم ميشن!زمان داره ميچرخه! چه فرقي ميكنه ؟آينده يا حال؟گذشته يا آينده؟كي گفته آينده هنوز نرسيده؟

_ تو قاتلي! براي سبك كردن جرمت به هر چيزي متوسل ميشي!

 

_آره قاتلم! قاتل رواني!فردا كشتم تا ببينم! كشتم تا باشم! كشتم تا سبك شم.

_انان كه گذشته را به ياد نمي آورند ، محكوم به تكرار آنند!

_آره...خودشه...زندگي يعني تكرار مكررات. با اين تفاوت كه من حالا اين تكرارو مي بينم اما شما فكر ميكنيد كه مي بينيد! اسم گذشته رو ميذاريد تجربه و در  حال و آينده ازش استفاده ميكنيد! اما من از آينده واسه حالم استفاده ميكنم!و از حالم براي آينده!

 

_تو به درد تيمارستان ميخوري.

_تو هم به درد سوزوندن! فردا خاطراتمو سوزوندم و دچار آلزايمر شدم! يعني من در حال حاضر جزئي از خاطرات يك آلزايمري در آينده ام! و چون فردا يك آلزايمري ام پس امروزم هستم! واسه همين ميتونم آينده رو ببينم.  " آينده نيازي به يادآوري نداره چون جزئي از گذشته نيست..."

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:41 قبل از ظهردر تاریخ جمعه 1387/05/04  توسط کیمیا   |