تبليغاتX
سوختگی اسید

كيميا:

 

امروز بسي شاد بودم...خوشحال و هيجان زده و برعكس هميشه ساعت هشت صبح بيدار شدم!!

و از ساعت هشت صبح لحظه شماري ميكردم واسه جشن تولدي كه كلي براش برنامه ريخته بوديم!

شب قبل به خواهش  و تمناي آرزو قرار بود يه كنف با بچه ها بذارم ...حوالي ساعت ده به من زنگ زد و گفت:كوشي پس؟بابا ...بيا ديگه...اعصابم خورد شد...چي شد اين كنف؟از صبح تا حالا دارم بهش فك ميكنم!!

و من گفتم:هيچي بابا بالاي پشت بوم بودم داشتم هوا ميخوردم ...الان ميام...بوق بوق...تلفنو قطع كردم!

و با بي حوصلگي تمام به تايپ كردن ادامه دادم...

امروزم كنار هم بوديم تماما و خنديديم و بوديم و لذت برديم و خوش گذرونديم و كلا بوديم...باشد كه هميشه باشيم!!

تولد شونزده سالگيمون مبارك!!!!!

سخن ديگه اي ندارم...سپاس براي همه ي تبريكات!



 

عزيزم هديه ي من برات يه دنيا عشقه...زندگيم با بودنت درست مثل بهشته...تو خونه سبد سبد گلهاي سرخ و ميخك! عزيزم دوست دارم تولدت مبارك!!تولدت مبارك! تولدت مبارك!!(اين در وصف خودم بود و نه كس ديگر!)

 

 

آرزو:

هيچ احساس خاصي در وجودم نيست!!

فقط برعكس هميشه كه زود بيدار مي شدم امروز ساعت 11 با بي حوصلگي تمام بلند شدم و كلا يادم رفته بود امروز تولدي هم در كاره!

شب قبل كيميا قرار بود واسه تولدمون يه كنف بذاره...حوالي ساعت ده به من زنگ زد و گفت:خب بيا ديگه. كوشي؟

من:كجا بيام؟؟؟!؟

كيميا: هيچي...بيا سر پشت بوم هوايي بخور!

من(تازه متوجه شدم):درد...اومدم بابا!

و همين شد كه سه ساعت بعد تازه يادم افتاد چه قولي بش داده بودم و بوق بوق..وصل شدم نت!

كيميا:آمدي...جانت به قربانم ولي حالا چرا؟ و بعد هم ادامه ي ماجرا با اين جادوگراني هاي...

كسي منو اونجا نميشناخت ولي خوب بود!

امروزم كنار هم بوديم...لذت برديم...خوش گذرونديم...

تولد هفده سالگيمون مبارك!!!!!

 

تولد تولد تولدت مبارك...بيا شمعا رو فوت كن كه نه هزار و پونصد و شصت و سه سال و پنج ماه زنده باشي!!( اينم تقديم به متولدين خرداد!)

 

اگه مقداري تضاد داشت ؛ تعجب نكنيد...فقط صفحه ي اول  متولدين خرداد طالع بيني  را باز كنيد.قطعا با اين جمله مواجه خواهيد شد: فردي دوشخصيتي است!!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:24 بعد از ظهردر تاریخ سه شنبه 1387/03/14  توسط کیمیا   |