تبليغاتX
سوختگی اسید

جدیدا به یه چیزی رسیدم. یه چیز خیلی جالب و البته خیلی مهم!

تا حالا به این توجه کردین که ملت خیلی باحالی داریم؟ ملتی زنده دل و فرصت طلب! ملتی که با وجود همه ی محدودیت های آزاد نمای کاذبانه!!! هنوز یه رگه از اتحاد و باحالی رو دارن...

بیاین یه خورده به گذشته سفر کنیم...

اون فوتباله رو یادتون هست؟ من دقیقا به یاد ندارم که کدوم بود؟اصلا فوتبال بود؟حالا که فکر می کنم می بینم نه...المپیک یا همچین چیزی بود...رضازاده؟!...خب این حالا خیلی مهم نیست...چیزی که اینجا حائز اهمیته، مطلبیه که من می خوام بگم...

خلاصه ایران قهرمان شد واینا و ما یهو صدای توپ و تفنگ و نارنجک!!! و بوق ماشین و جیغ و داد ، شنیدیم!

با عجله پریدیم تو خیابون و دیدیم آسمان نورافشانی شده...گویا از قبل برنامه ریخته بودن...صدای تلفن به گوش رسید:

الو...پاشین بیاین مطهری و شهدا ببینین چه خبره! زود باشین...زود...منتظریم..ما همین حوالی هستیم!

ما هم از خدا خواسته پریدیم تو ماشین و بگاز رفتیم  مطهری، ببینیم چه اتفاقاتی در حال رخ دادنه...

دقایقی بعد:

از چیزی که می دیدیم به وجد اومده بودیم...باورمون نمی شد.چشامون کاملا از حدقه  بیرون زده بودن. ملت از پیر تا جوون گرفته همه ریخته بودن تو خیابون! با ماشین و بی ماشین! ترافیک به طرز غیر قابل قبولی سنگین بود. عده ی زیادی به شکل دایره وار ایستاده بودن. جلوتر که رفتیم دیدیم آدمه که اونجا ریخته و می رقصه! خدایا! یعنی اینجا ایرانه؟یا لوس آنجلس؟هر ماشینی که از کنارمون رد می شد، یه بنده خدایی سرشو از پنجره بیرون می اورد و می گفت: ای خانوم...سی دی یا نوار باحال دارین بذاریم تو ماشین؟ اول با ترس و لرز ششه ها رو بالا کشیدیم چون جو خراب بود اما دیدیم نه! دستا همه از ماشینا بیرون میان و نوار و سی دی رد و بدل می کنن!... این از اون شب...

چهارشنبه سوری رو که همگی به یاد دارید...امسال رو متاسفانه ما نتونستیم در کنار ملت باشیم اما سال 84 رو به خوبی یادم هست...

همه از قبل، یه نقطه رو به عنوان محل گرده همایی انتخاب کرده بودن. مراسم از ساعت شیش و هفت عصر شروع شد. اوایلش، انواع و اقسام ماشین های پلیس اونجا تشریف داشتن ونقش تماشاچی رو بازی می کردن. ملت آتیش روشن کردن و ترقه و اینا...مدتی گذشت...کم کم هر چیزی رو که تو جیباشون مخفی کرده بودن ریختن بیرون! صداهای وحشتناک...آتیش بازی های خطرناک...همه جیز جالب اما ترسناک بود. دور تا دور خیابون رو نفت ریختن و آتیش زدن...یه دایره ی بزرگ و زیبا! حالا دیگه مراسم ،رنگ و بوی جوانانه پیدا کرده بود. ساعت 11 شب شد. پلیسا رضایت دادن و رفتن! و حالا...همگی از پسر تا دختر(!!!) گرفته ریختن وسط و رقصیدن!

الله اکبر! من کاملا سرخ شده بودم. با وجود عقاید روشنفکرانه ام با خودم گفتم: خدایا...این دخترا چطوری حاضرن جلوی ملت برقصن؟ و باز هم این سوال برام مطرح شد که اینجا ایرانه؟ یا لوس انجلس؟ گرچه بعید می دونم اونجا هم انقدر آزادی باشه!

گذشت و گذشت...

نیمه ی شعبان رو که دیگه همتون شاهدش بودین نه؟انکار نکنین! چون می دونم سراسر مملکت مجلس رقص برپا بود اونم وسط خیابون!ای بابا! نه نگین دیگه...

جریان اینم باید تعریف کنم؟نه...لازم نیست. چون مطمئنم همگی خبر دارین !

اما بر می گردم به همین چند روز پیش...آره...درسته...همین ده بیست روز پیش!

من و خواهر گرام رفتیم بیرون! خیابونا به شدت شلوغ بودن. نمی دونم چه خبر بود، اما بود دیگه...

هنوز دو خیابون اون ور تر نرفته بودیم که یه صدایی همانند برخورد دو کوه عظیم الجثه با همدیگه، به گوش رسید...چی بود؟ یه خورده اطراف رو نگاه کردیم که یهو یه پیکان 54 سبقت گرفت! یه کوچولو که بیش تر دقت کردیم متوجه شدیم این صدای وحشتناک، تنها و تنها صدای جاز اهنگ  DJ ALIGATOR بود که از اون ماشین عهد دقیانوس عظیم به گوش می رسید...شگفتا ...دیگه پیکان ها هم واسه ما سیستم می بندنن.راستی چرا؟

رفتیم و رفتیم... حالا به شلوغ ترین نقطه رسید ه بودیم...ترافیک سنگین..عابرا سرگردون شده بودن...ماشینا خلاف می رفتن...و خلاصه یه چیز فجیعی بود...

به خدا جهنمم جایی باسه تو نداره...حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره! سمت چپو نگاه کردیم و به این صورت دراومدیم!(به یه صورتی در اومدیم دیگه!!!)

تنها چیزی که از درون ماشین به چشم می خورد مو بود...موهای سیاه سیخ سیخی...با یه عینک آفتابی اونم وسط شب! دو تا جوون دسته گل که به جای درس خوندن واسه کنکور(باور کنین متولد خود خود سال 1369 بودن)مو سیخ کرده بودن و علی اصحابی گوش می دادن...

ما تا آخر ترافیک همراه اونا بودیم! با صدای خز آهنگشون! تیکه می پروندن ولی کی اهمیت میداد؟

جلوتر رفتیم...دیگه خیابونا خلوت بودن . خواهر منم خفن! با سرعت 200 تو اون خیابونای باریک گاز میداد.نمی دونم کجا رو می خواست بگیره!

بابا مایکل شوماخر! جوانی زنده دل دیگر سوار بر زانتیا جفت کرده بود و این کلمه را مادام بر زبان می راند.

دو دره ش کردیم! بابا ما که مثه ملت بیکار نیستیم! اما باز با خودم گفتم عجب زنده دلی بود ها!

اما نه...انگار این زنده دلان داشتن دیگه زیادی زنده دل می شدن...پرشیا و به دنبالش 206! پایه ی کلکل بودن خفن! کمربندو بستم و اشهدینم رو خوندم! دو تا ماشین درست کنار ما! یکی سمت راست و دیگری سمت چپ! پروردگارا من آرزو ها دارم...می خوام پزشک شم...سنتور بزنم...ستاره رصد کنم...منو زنده نگه دار!

قیافه ی من دیدنی بود...روی صندلی کاملا خشک شده بودم! با دنده ی پرواز، حرکت می کردیم! خدایا این جوانان  زنده دل رو عاقبت به خیر کن! رفتیم...رفتیم...دیدم نه ...اینا از خر شیطون پایین نمیان.دستامو مثه هندیا بالا گرفتم بلکه دلشون به حالم بسوزه!

_قربونت برم...کوتاه بیا.تو عاقلی...اینا الان کلی مواد مصرف کردن.. بی خیال شو...

حالا یه مینی بوس داشت از یه کوچه ی فرعی وارد خیابون می شد...ما هم می رفتیم که به اون بپیوندیم...دستامو به حالت اشاره بالا بردم و با صدای ارامی گفتم: مردیم...مردیم...(صدام بلندتر می شد)مردیم...مردیم...(واقعا داشتیم می مردیم...جیغ زدم: مردیم) مردیم...نهههههههههههههههههههههههههههه!

رد شده بودیم...بوی لنتا بلند شد...من کاملا سفید شده بودم... صدای آهنگ به گوش می رسید: از وقتی که وارد پارتی شدی ...چشات چار تا  چرا این ریختی شدی...خاموشش کردم...

حالا دور زدیم و برگشتیم...خوشحال بودم که زنده مونده بودیم...کم کم اون ترس جای خودشو به خنده داد...باز افتادیم توی ترافیک: سمند قصد کورس گذاشتن داشت...این بار با تمام وجود فریاد زدم: آقا جان برو با   ماشینای هم سطح خودت کورس ببند!(بیچاره کاملا سرخ شد و از رو رفت.خب راست میگم دیگه...سمند زیر پاشونه، جو گیر میشن)

کلی خندیدیم و پس از نوشیدن آب طالبی به حساب من برگشتیم خونه و یادمون رفت که اصلا واسه چی رفته بودیم بیرون! انقدر که این زنده دلان حواس آدمو پرت می کنن...

راستش قصد تعریف خاطره نداشتم...اما لازم بود...برای تایید حرف هام لازم بود...این که بگم...نه...جدی جدی جوونای باحالی داریم...بیکار و ولگرد ...اما خداییش باحال و پایه! نسلای دیگه از دستشون عاجزن اما به خدا من باشون حال می کنم ها! دلشون خوشه! کاری ندارن انجام بدن دیگه...چی کارباید بکنن؟ می شینن پشت ماشین ببین کی رد میشه تیکه بپرونن! خوبه حداقل سوژه دادیم دستشون بیش از این بیکار نگردن!

ولی جا داره که بگم: این است خفنی و باحالی و اتحاد ملی!!!

 

کیمیا

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:50 بعد از ظهردر تاریخ شنبه 1386/06/31  توسط کیمیا   | 

 

 بی شک همان گاه که تصمیم گرفتیم لحظه به لحظه ی سکوت را در صفحات سفید دفتر زندگی ثبت کنیم، ذره  ذره  ی وجودمان با ما همگام شدند تا در احساس کنیم و می توانیم و باید بتوانیم. اما هم اکنون " من" می پندارم که آن احساس خیال باطلی بیش نبوده ....

به ناگاه حرف خود را به یاد می آورم:" بعضی از آدما نمی خوان گذر زمان رو قبول کنن، توی تونل زندگی همیشه بر خلاف جهت بقیه گام بر میدارن و با خود فکر می کنن که چرا دیگران رویای چیزهایی را در سر دارن که در اینده با یه نور کم سوسو می زنن و با این که می دونن از شون دورن می گن چرا که نه ؟ و به دنبالش جمله ای  که همیشه آن را می پرستیدم در ذهنم نقش می بندد: آن سوی هرچه حرف و حدیث امروز هست همیشه سکوتی برای فراموشی با قی است.

با خود می اندیشم انگیزه ام برای تداعی خاطراتی که با مرور زمان پوسیده تر و زردتر می شوند چیست؟ ورق زدن این دفتر کهنه را چه سود؟ مگر نه این است که انسان مادام تغییر می کند و در صورت نپذیرفتن این دگرگونی ها نابود می شود؟

حال قلبم با من سخن می گوید: اما ..اما ..مگر این نیست که تاریخ ، آینده را می سازد؟ و آینده همان چیزی است که ما برای آن زندگی می کنیم و زندگی همان چیزی است که من برای آن می میرم؟

_بلی، اما تاریخت را برای خودت نگه دار و بگذار تا همیشه در درونت زنده باشد ، لازم نیست آن را با دیگران در میا ن بگذاری.

_ نمی توانم.

_ چرا می توانی. سعی کن و تصمیم بگیر. از هم اکنون تا ابد گذشته ات را در کوله باری نه چندان سنگین با خود حمل کن و در مقابل موانع و مشکلات از آنها بهره بگیر اما دیگر در مسیر تازه ات همه جا جار نزن که دیروز را چگونه گذرانده ای حتی اگر همان دیروزت  سراسردر سکوت گذشته  باشد.

نمی دانم به ندای قلبم گوش دهم و یا منطق عقلم!
ثانیه ای چند با احساسم تامل می کنم!!!!

_احمق نباش .مگذار همه چیز در درونت انباشته شود. گذشته ات را با دیگران تقسیم کن.

لبخندی بر لبانم می نشیند . به گفته ی جیمز گیبونز هدنه کر: او جرات احمق بودن دارد و این نخستین گام به سوی خردمندی است...

چشمانم را می بندم و خاطراتم را مرور می کنم : آن روز که من و او شانه به شانه ی یکدیگر قدم می زدیم  و کتاب چه کسی پنیر مرا جابه جا کرد را می خواندیم، آن روز که چندی از دانش آموزان را لو دادیم!!! و یا آن روز که در را به روی ما قفل کردند...

نه...بیش از این نمی توانم! حال می فهمم!
همان به که خاطراتم در دفترچه ی کهنه و خاک خورده ی ذهنم محفوظ بمانند.

 

چقدر جالبه که آدم یه آهنگ ملایم خاطره دار رو گوش بده و این چیزا رو بنویسه!

من در حال حاضر در همچین حالتی به سر می برم. یه نوای آروم از پیانو و ...

راستی من و آرزو ، دیشب به همراه همدیگه بالاخره موفق شدیم صورت فلکی عقرب رو درست زیر سیاره ی مشتری رصد کنیم. حس خیلی خوبی بود! من به همراه اسکیت، اون به همراه کتاب راهنمای آسمان شب ، توی پارک قدم می زدیم و به این فکر می کردیم که راستی مادر اینا کجا رفتن؟

غافل از این که اونا ما رو فراموش کردن...ای نامردا!

و در نهایت تازه به یاد اوردن که دو تا دخترشون تنهای تنها دارن بین این همه آدم قدم می زنن...

تازگیا یه چیزی رو متوجه شدم...این که چقدر خوش می گذره یه مسابقه ی فوتبال رو در کنار جمعی از جوانان در پارک تماشا کنی...دیشب به این نتیجه رسیدم، موقعی که ملت همه صف کشیده بودن جلوی تلوزیون و سوت می زدن! راستی مسابقه بین کدوم دو تیم بود؟

دیشب یه نتیجه ی جالب دیگه هم گرفتم، اونم این که  دیگه هیچ وقت امکان نداره بدون یه  مرد رستوران  برم!!

بچه نیم وجبیا در هر آن واحد تصمیم عوض می کردن که پیتزا می خورن یا مکدونالد!

مادرا هم چون اصولا مادرن با جون و دل لوس بازیاشون رو قبول می کردن ! و بیست بار به صاحب رستوران بدبخت سفارش می دادن!غافل از این که یارو در حین تعویض غذا تو دلش صد تا فحش میده! در صورتی که اگه یه پدر اونجا بود، حرف خودشو می زد و به زبانی، دیکتاتوری عمل می کرد و اون وقت هیچ بچه ای جرات نداشت خودشو برای مادرش لوس کنه...

من هم اون وسط در حالی که دمای بدنم از دست این مسخره بازیا به 650 درجه ی سانتی گراد رسیده بود در تقلا بودم که صدای یانگوم رو بین اون همه جیغ و داد بشنوم...

گفتم اینا رو بنوسم چون نتایج جالبی بودن، شاید شما هم بهره بگیرین..

 

کیمیا

 

 

               

 

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:37 بعد از ظهردر تاریخ شنبه 1386/06/10  توسط کیمیا   |