تبليغاتX
سوختگی اسید

  سکوت...!!!کلمه ای آشنا برای من و امثال من! جایی که آدم توش به آرامش می رسه.خب پس با این حساب می تونه معنی های زیادی داشته باشه.یکی از تنهایی بدش میاد و دوست داره همیشه دور و برش شلوغ باشه بعد همونجا می شه مکانی برای به آرامش رسیدن اون و در نهایت سکوتی خاص.اما یکی دیگه سکوت رو همون سکوت واقعی می دونه! ساکت و خاموش! سکوت ماهم مکانی بود برای به آرامش رسیدن ابدی!!هرچی باشه از خود مدرسه که با فریاد گوشخراش معلما و تذکرای معاون و مدیر شلوغ شده بود بهتر بود.به هرحال اونجا قدم می زدیم و از بوی سکوت تا اعماق احساسمون استشمام می کردیم. بویی که حالا برای ما نا آشناست.درست مثل یه غواص که زیر آب هیچ صدایی رو نمی شنوه و مستقیما در سکوت به طرف صدف می ره واون رو از بوته اش می چینه ودر کیسه می ذاره و به ساحل میاره.اون وقت اگر مرواریدی توی صدف بود جنجال و سر و صدا می کنه  می زنه و می رقصه ولی فقط در سکوت می تونیم صید مروارید کنیم. پس سکوت خیلی موقع ها آدم رو به سر حد کمال می رسونه تا جایی که حتی یه غواص به مرواریدش می رسه!! در نهایت چند لحظه ای در سکوت محض به سر می بردیم و بعد  از اون زندگی رو مطبوعتر و آرامتر از پیش احساس می کردیم و بی هیچ نوع شتابزدگی ، برمی گشتیم جای اول! به همین راحتی و خوشمزگی! البته باید بگم که توی همین سکوت سوتی های زیادی دادیم.برای ما که خنده دار بودن .شاید شماهم به سادگی ما بخندید!

 یه روز تصمیم گرفتیم بریم کتابخونه

توی یه ساختمون ساکت و خاموش!

ما دراون موقع تقریبا با این ساختمون مرموز و ساکت آشنا بودیم.اون قدر ساکت و تاریک به نظر می رسید که آدم می ترسید!!به هر ترتیبی بود پاهامون رو با ترس و لرز روی اولین پله گذاشتیم و به راه افتادیم. هیچ صدایی جز صدای تق تق کفشهای ما به گوشنمی رسید.فکرمیکردیم چون هیچ صدایی نمیاد پس امکان نداره که کسی هم توی این ساختمون باشه جز یه روح پلید و  سرگردان که ما رو ترسونده بود.پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفتیم.به اولین طبقه که رسیدیم روبه رومون یه در چوبی و یه برگه روش ظاهر شد .روی اون با خطی درشت و خوانا نوشته بود.(کتابخانه)!!! ماهم که که خیال می کردیم به مقصد رسیدیم جلو رفتیم .شاید باورتون نشه ولی هیچ کس جرات نمی کرد اون در رو با ز کنه تا اینکه ساناز شجاعت پیدا کرد و به طرف در رفت و فقط تونست که دستشو روی دستگیره بذاره و بلا فاصله عقب نشینی کرد.من وکیمی هم چشمامون رو بسته بودیم که مبادا اون روح خبیث رو ببینیم با خیال اینکه در باز شده و خطر رفع، چشمامون رو باز کردیم ولی به جای در باز ساناز رو دیدیم که به خودش می لرزید و با استرس تمام به ما نگاه می کرد .حتی جرات نداشت حرف بزنه .انگار زبونش قفل شده بود . خلاصه چند دقیقه ای همون جا وایسادیم و سعی کردیم بر ترسمون غلبه کنیم ولی بی فایده بود .ترس عین خوره افتاده بود به جونمون و دست بردار نبود.تا اینکه بچه ها من بدبخت رو انداختن جلو و گفتن تو هم یه امتحانی کن . من که از هردوشون ترسوتر بودم رفتم جلو و دستگیره ی در رو گرفتم و با ترس فشار دادم .در با صدای جیر جیر وحشتناکی باز شد البته تا حدود چند سانتی مترچون یه چیزی از اون طرف مقاومت می کرد! یه لحظه سایه ی همون غول بی شاخ و دم رو دیدم که به طرف در میومد! از یه طرف کنجکاو شده بودم ببینمش و از طرف دیگه ترسیده بودم.سرم رو برگردوندم و با نگرانی به بچه ها نگاهی انداختم وبا ترس آب دهنمو قورت دادم. در یک آن قیافه ی بچه ها تغییر کرد و من فهمیدم که حتما خبری شده .همین که برگشتم ببینم جریان چیه روحی رو جلوی خودم دیدم که با اخم داشت نگاهمون می کرد .من بی اختیار جیغ کشیدم و دستم رو روی لبام گذاشتم وبا تمام توانم فرار کردم.ولی بچه ها همون جا مونده بودن و با دهن باز به اون پسر بیچاره نگاه می کردن.اون یارو هم که از جیغ من خشکش زده بود و واقعا باورش شده بوده که شبیه یه غوله با چشای خیره به بچه ها نگاه می کرد.خلاصه وقتی فهمیدم جریان از چه قراره به کار خودم خندم گرفته بود و البته خیالم راحت شد.همون پسر بخت برگشته هم با چند تای دیگه از کتابخونه رفتن بیرون و دیگه هم بر نگشتن!!بچه ها که هنوز مات و مبهوت نگاه می کردن یه دفه به خودشون اومدن و زدن زیر خنده . بعدها فهمیدیم که اونجا کتابخونه ی پسرا بوده و کتابخونه ی ما طبقه ی دومه.از اون به بعد ما اون پسر رو ندیدیم .احتمالا قسم خورده که دیگه پاشو اونجا نذاره !!

هه!هه!هه!!...

آرزو

 

 

       

این جا هم به نظر میاد سکوت زیبایی داشته باشه نه؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:46 بعد از ظهردر تاریخ سه شنبه 1386/05/23  توسط کیمیا   | 

می خوام برگردم به سال تحصیلی گذشته،سالی پرفراز و نشیب ،که هر جوری بود با لذت ها و سختی هاش به پایان رسید.

همه چیز از یک مهر شروع شد ،روزی که  یه جورایی منو به آینده پیوند می داد.روزی که بالاخره به چیزی که براش تلاش کرده بودم می رسیدم.صبح زود همگی بیدار شدیم،یه حس عجیبی داشتم آخه قرار بود اولین روز تحصیلم رو در پایه ی دبیرستان و در مدرسه ی تیزهوشان شروع کنم.تو ذهنم از همچین مدرسه ای یه غول وحشتناک ساخته بودم.به غول به گندگی همون که تو هری پاتر یک بود!!!

یه چیزی تو دلم بهم می  گفت :نترس،برو جلو،موفق می شی...

درس خوندن تو اون مدرسه کم کم برام عادی شد عادی تر از اون چیزی که حتی فکرشو می کردم شاید یه جورایی کم تر از اون چیزی که باید و شاید!مطالعه ام از همیشه کم تر شده بود.درسام رو نسبت به سال های گذشته به ندرت می خوندم.احساس می کردم همشونو بلدم ولی این طور نبود.نمراتم چیزایی نبودن که می خواستم.باور نمیکردم.من؟من؟چه طور ممکنه؟...

اما برام درس عبرت نشد .همچنان به بی تفاوتیم ادامه می دادم.اون مدرسه تبدیل شده بود به یه مکان برای تفریح،برای خندیدن،برای مسخره بازی و برای استفاده از سکوت!بله ،سکوت!سکوتی بی نظیر و در عین حال پر دردسر!سکوتی که به خاطرش سختی های زیادی رو تحمل کردیم فقط برای چند لحظه رسیدن به آرامش!

یه ساختمون داشتیم(و البته داریم)که یه مرکزمشترکه بین ما و شهید بهشتیا (فهمیدین چی شد؟!)به گفته ای یک مرکز مشترکه بین دخترا و پسرا(حالا مطمئنا فهمیدین!)

سالن همایش،کتابخونه،آزمایشگاه زبان،فیزیک،شیمی،زیست و غیره و غیره تو این ساختمون مشترکه.اوایل فقط به صورت محدود از کتابخونه استفاده می کردیم ولی کم کم جاهای جدیدی مثه پشت ساختمون رو پیدا کردیم.کسی اون جا نمی رفت.فقط وفقط من و آرزو و دوست عزیزمون ساناز.شاید باورتون نشه اما ذهن و فکر ما شده بود همون جا و بس.

 

سکوت عمیقی داشت که آدمو از نو زنده می کردو فقط گهگداری این سکوت با صدای ملایم نسیم شکسته می شد.سه طرفش با دیوار های مرمری ساختمون بسته بود و فقط یک طرف آزاد داشت  که اونم چشم اندازی از کوه سرسبز و جاده ی متروکی که از اون بالا می رفت، بود.همیشه روی پله ی کنار درب ورودی سالن اصلی می نشستیم که به خاطر پرت بودنش خیلی یا بهتره بگم هیچ وقت ازش استفاده ای نمی شد.آزادی مطلق:این همون حسی بود که به محض پا گذاشتن در سکوت بهش می رسیدیم اما چه فایده چون این احساس دیری نپایید...

 

به خاطر یه سری برنامه ها و بی جنبه بازی های ملت برای رفتن به مرکز یه قانون جدید ساختن:گرفتن کارت خروج!وای  که چقدر به این موضوع خندیدیم!مجوز؟اونم برای رفتن به نقطه ی دیگه ای از مدرسه؟یوهوهوهوهوهو!بله می خندیدم غافل از این که به جای خدیدن باید گریه کنیم!چرا که دوران لذت بردن ما به پایان رسیده بود.سخت گیری ها شروع شدن.هرروز  می بایست بریم پیش معاونان گرامی مدرسه برای گرفتن کارت خروج!کجا؟پشت ساختمون!

به ازای هر بار رفتن سه کیلو وزن کم می کردیم.با ترس و لرز جاده رو می رفتیم و برمی گشتیم و همین هراس موجباتی رو برای دردسرهای جدید فراهم کرد.چه دردسرهایی؟در قسمت ها ی بعد شما خواهید دید که ما سه نفر چطور شجاعانه با مشکلات می جنگیدیم...

پس فراموش نکنید که بازم سر بزنید چون که ماجراهای ما از داستان های هزار ویک شب بیش تر و جذاب ترند.منتظرتون هستیم...

 

کیمیا

         

 

این از همون کارتایی است که برای رفتن به مرکز می گرفتیم.

یادش به خیر!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:40 بعد از ظهردر تاریخ دوشنبه 1386/05/08  توسط کیمیا   | 

 

خب قبل از هر چیز یه توضیح مختصر راجع به اسامی استفاده شده در متن زیر می دم.

مادر:به قول خودتون مامان گل و عزیزم که من حالا یه جور دیگه می گمش!

سحر:خواهر گلم!

علی:برادر گلم!

رهام:پسر دایی عزیزم!
آنیتا:دختر دایی عزیزم!

... : اینا تنی چند از دوستان گرام هستند که متاسفانه به دلیل برخی مسائل و البته شئونات اسلامی از آوردن نام آنها به صورت مستقیم معذرویم!!!!!

همه چیز از صبح روز جمعه شروع شد.هر چیزی که فکرشو بکنین،چون که ما حتی شب قبلش هم یه تولد دعوت بودیم.پدر رفته بود خرید.مادر هم مشغول پخت و پز بود.علی و رهام بادکنکا رو باد می کردن و من هم این وسط وظیفه ی تعویض آهنگا رو به عهده داشتم!حوالی ساعت یک ظهر بود که با خودم فکر کردم الان بچه های جادوگرانی رفتن میتینگ؟نرفتن؟چی کارا می کنن؟اصلا به من چه؟حوالی ساعت دو شد که دوباره با خودم گفتم:الان چی؟الان کجان؟دارن غذا می خورن؟هنوز توی رستورانن؟یا رفتن پارک؟کاشکی این گشت ارشادیا بگیرنشون بلکه دل من یه خورده خنک شه!اصلا به من چه؟به من که بیش تر خوش می گذره!

کم کم شروع کردم به آماده شدن.جسمم تو خونه بودم اما روحم جای دیگه ای پرسه می زد تا این که یهوبه خودم اومدم،دیدم نصف  موهام سوختن!بی خیال!کی اهمیت می داد؟دنیا دو روزه.یه ساعتی گذشت تا این که زنگ در خونه به صدا در اومد.

_بله؟

_...

_کیه؟بله؟

_...

ای بابا .عمه این که حرفی نمی زنه.منم درو براش باز نمی کنم.

به جای مادرم من حرف زدم:بچه این درو باز کن.شاید یکی از مهمونای من باشه.عجبا!چقدرم که تو پررویی!خودم این کارو میکنم.(چند ثانیه بعد...):اوا سلام .لال شدی نمی گی منم؟چقد زود اومدی!من که هنوز حاضر نشدم!می تونی یه نیم ساعتی پشت در بشینی تا ما یه کوچولو جمع و جور کنیم!(دقت کنین.این اشاره داره به مهمان نوازی گرم من که دوستان کاملا از این مساله اطلاع دارن!).اما دیدم هوا گرمه ،با خودم گفتم خب بیچاره ذوب می شه .خلاصه کنم ،اومد تو ، نشستو یه خورده با دوربین دیجیتالشون ور رفت بگه ما هم داریم!اندکی گذشت تا این که من حاضر شدم و بلافاصله دستگاه دی وی دی ال جی (با تشکر از اسپانسر محترم!!)رو روشن کردم:دختر،نیلوفر،چرا می کنی کلکل؟دیگه کی از من جوون تر؟...

لحظاتی بعد دوباره زنگ زدن.زن داییم بود و آنیتا.یه کوچولو صحبتیدیم و من حالا خودم این وسط کم بودم شروع کردم به شینیون کردن موهای آنیتا(هی من می خوام بچه رو منحرف کنم هی نمی ذارن!)

گذشت ،سفید خانوم خودمون هم اومد(این بشر کشت ما رو ان قدر تریپ اسپرت زد)،آرزو وآتنا دیگر دوستان هم به دنبالش.همه لم دادن رو مبل و شروع کردن به حرف مفت زدن.گویا نمی تونستن تشخیص بدن اون یک جشن تولد بود نه یک مجلس نخودچی خوران!اما چه می شد کرد؟هر هر و کر کر می خندیدن به تیکه های سپیده که مدام به آرزو می گفت:این کادوی تو کله قنده؟(به دلیل شکل ظاهری!)

خلاصه ،قسمتای بعدی جشن هم به همون دلایل شئونات و این حرفا سانسور می شن تااااا دیگه ملت عاجزانه _به خاطر گیر دادن من به آهنگای جواتی مانند یه حلقه ی طلایی معین !!!!!!!_رضایت دادن و نشستن.(این نکته ی انحرافی داشت!).هم زمان سحر میز شام رو چید و مقداری فیلم گرفت.بعد از اون هم مادر کیک رو اورد و همگی هفت هشت ده بیست باری دور میز با رقص چرخیدیم و البته هیچ وقت من برق چشای آتنا و لب و لوچه ی آویزونش رو فراموش نمی کنم(شوخی کردم بچه جان.)بالاخره دور میز نشستیم و با همدیگه غذا خوردیم.میزی بود مملو از انواع غذاها و آشامیدنی ها و دسرها !یه جمع کوچیک و صمیمانه داشتیم که با تیکه ها و صحبت های بچه ها گرم تر شد.مادرم شمع روشن کرده بود و اون طرف آهنگ "عزیزم،تو جاده ی فدا شدن"امید هی واسه خودش می خوند و تکرار می شد(زده بودمش رو ریپیت تا یه خورده حال آرزو رو بگیرم!)  خیلی دیگه داشت رومانتیک می شد.اه اه اه!در آخر هم به دلیل این که والدین سارا جون دم در منتظر بودن از مراسم رقص چاقو که کلی براش برنامه داشتم صرف نظر کردیم.من نیز به سرعت کادوها رو گشودم و ضمن تشکر از دوستان بسیار محترمانه بیان کردم که برید بیرون دیگه حوصلتونو ندارم!!!

بچه ها یکی یکی تشریف بردن.حالا ما مونده بودیم و روشنک و گلناز به همراه مادر محترمشان و دوست عزیز دیگری از مادرم که دقایق آخر رو با رقص زیباشون نور افشانی کردن...

بالاخره اونا هم رفتن و حالا زن دایی عزیزم اومد .بعد از این که مادر از ایشون با غذا و کیک و میوه و شیرینی پذیرایی نمودند همگی در کنار هم یانگوم را تماشا کردیم.

الحق والانصاف که روز خوبی بود.بسی خندیدیم و بسی خوش گذشت و من همین جا از دوستان عزیزی که حضور به عمل اوردن صمیمانه تشکر کرده و جای دوستانی رو که نیومدن خالی می کنم چون سرشون کلاه رفت...

 

                 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:30 قبل از ظهردر تاریخ دوشنبه 1386/05/01  توسط کیمیا   |