![]()
توی یه ساختمون ساکت و خاموش!![]()
ما دراون موقع تقریبا با این ساختمون مرموز و ساکت آشنا بودیم.اون قدر ساکت و تاریک به نظر می رسید که آدم می ترسید!!به هر ترتیبی بود پاهامون رو با ترس و لرز روی اولین پله گذاشتیم و به راه افتادیم. هیچ صدایی جز صدای تق تق کفشهای ما به گوشنمی رسید.فکرمیکردیم چون هیچ صدایی نمیاد پس امکان نداره که کسی هم توی این ساختمون باشه جز یه روح پلید و سرگردان که ما رو ترسونده بود.پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفتیم.به اولین طبقه که رسیدیم روبه رومون یه در چوبی و یه برگه روش ظاهر شد .روی اون با خطی درشت و خوانا نوشته بود.(کتابخانه)!!! ماهم که که خیال می کردیم به مقصد رسیدیم جلو رفتیم .شاید باورتون نشه ولی هیچ کس جرات نمی کرد اون در رو با ز کنه تا اینکه ساناز شجاعت پیدا کرد و به طرف در رفت و فقط تونست که دستشو روی دستگیره بذاره و بلا فاصله عقب نشینی کرد.من وکیمی هم چشمامون رو بسته بودیم که مبادا اون روح خبیث رو ببینیم با خیال اینکه در باز شده و خطر رفع، چشمامون رو باز کردیم ولی به جای در باز ساناز رو دیدیم که به خودش می لرزید و با استرس تمام به ما نگاه می کرد .حتی جرات نداشت حرف بزنه .انگار زبونش قفل شده بود . خلاصه چند دقیقه ای همون جا وایسادیم و سعی کردیم بر ترسمون غلبه کنیم ولی بی فایده بود .ترس عین خوره افتاده بود به جونمون و دست بردار نبود.تا اینکه بچه ها من بدبخت رو انداختن جلو و گفتن تو هم یه امتحانی کن . من که از هردوشون ترسوتر بودم رفتم جلو و دستگیره ی در رو گرفتم و با ترس فشار دادم .در با صدای جیر جیر وحشتناکی باز شد البته تا حدود چند سانتی مترچون یه چیزی از اون طرف مقاومت می کرد! یه لحظه سایه ی همون غول بی شاخ و دم رو دیدم که به طرف در میومد! از یه طرف کنجکاو شده بودم ببینمش و از طرف دیگه ترسیده بودم.سرم رو برگردوندم و با نگرانی به بچه ها نگاهی انداختم وبا ترس آب دهنمو قورت دادم. در یک آن قیافه ی بچه ها تغییر کرد و من فهمیدم که حتما خبری شده .همین که برگشتم ببینم جریان چیه روحی رو جلوی خودم دیدم که با اخم داشت نگاهمون می کرد .من بی اختیار جیغ کشیدم و دستم رو روی لبام گذاشتم وبا تمام توانم فرار کردم.ولی بچه ها همون جا مونده بودن و با دهن باز به اون پسر بیچاره نگاه می کردن.اون یارو هم که از جیغ من خشکش زده بود و واقعا باورش شده بوده که شبیه یه غوله با چشای خیره به بچه ها نگاه می کرد.خلاصه وقتی فهمیدم جریان از چه قراره به کار خودم خندم گرفته بود و البته خیالم راحت شد.همون پسر بخت برگشته هم با چند تای دیگه از کتابخونه رفتن بیرون و دیگه هم بر نگشتن!!بچه ها که هنوز مات و مبهوت نگاه می کردن یه دفه به خودشون اومدن و زدن زیر خنده . بعدها فهمیدیم که اونجا کتابخونه ی پسرا بوده و کتابخونه ی ما طبقه ی دومه.از اون به بعد ما اون پسر رو ندیدیم .احتمالا قسم خورده که دیگه پاشو اونجا نذاره !!
هه!هه!هه!!... ![]()
![]()
![]()
آرزو



