ها سپری می شن ، ثانیه ها می گذرن و زمان ما رو با خودش هی می بره ، می بره ، می بره تاو قتی به جایی می رسیم که دیگه هیچ اثری از نقطه ی شروعمون پیدا نیست و ما غافل از این که این مسیر سبز و قشنگ رو بدون توجه و اهمیت با سرعت برای رسیدنبه اخر گذروندیم ، باز هم به جلو حرکت می کنیم ولی بعد می فهمیم که اصلا نقطه ی پایانی وجود نداره و همش افسوس می خوریم که چرا ؟ چرا از این فرصت استفاده نکردیم ؟ چرا یاد نگرفتیم ؟چراهاییبرامون پیش میاد که جواب دادن بهشون مشکل تر از هر کار دیگه ایه .فقط می تونیم سرمون رو برگردونیم ، رد پامون رو تماشا بکنیم ولبخند بزنیم . اما حالا دیگه ؟ حالا به گذشته فکر می کنیم که کاری ازمون ساخته نیست ؟ همه همین طورین فکر می کنن می دونن ولی اونا هم در اخر توی مرداب چراهاشون فرو می رن .در حالی که برایهیچ کدومشون پاسخ ندارن ...منم گاهی که دفتر تاریخ رو ورق می زنم خاطرات عمر سپری شدم برام تداعی میشن . وقتی که همشونو جمع بندی می کنم می بینم که چه دوران پر فراز و نشیبی رو گذروندم . لحظه هایی که زندگی منومی ساختن اما حالا دیگه به چند تا جمله روی کاغذهای سیاه این دفترتبدیل شدن . ایا چیزی ازشون یاد گرفتم ؟ ایا واقعا به هدف های کوچیکم رسیدم ؟ یا نه فقط به عنوان یک حادثه ی ساده ازشون گذشتم و بعد هم فراموششون کردم ؟ پاسخ دادن به این سوالا ساده است ولی نوشتنشومشکله فکر کردن راجع به اونا هم که ادمو دیوونه می کنه و من حالادوباره توی تونل زمان قرار دارم و شاید دوباره همین وقایع رو بهشکل دیگه ای ببینم و باز نسبت بهشون بی تفاوت باشم و می ره تا کی که دوباره برگردم و نیم نگاهی بهشون بندازم اما نه! این باردیگه نمی تونم بگذرم . این بار می خوام رو به گذشته به سوی اینده حرکت کنم . ببینم ، بشنوم، حس کنم و یاد بگیرم بعد از خودم بپرسم ایا درکشون کردی ؟ ایا واقعا با چشمات دیدیشون ؟ و این بار با صراحتپاسخ بدم اره !دوباره حرکت کنم و باز این سوالا رو برای خودم مطرح کنم اره اره اره اره اره اره اره اره اره اره !!!اون موقع است که من توی برکه ی اره هام با خیال راحت شنا می کنم و بعد از اب تنی کردن لیموناد سرد می خورم و به افرادی که تو مردابایچراشون در حال غرق شدنن می خندم ....نه اصلا به من هیچ ربطینداره من هیچ وقت نجات غریق اونا نبودم و نیستم . اون روزایی رو که با سختی می گذروندم و مجبور بودم به سوال های تموم نشدنیم جواب بدم کدوم یکی از اینا به کمک من اومد ؟ حالا من هم اونا رو به حال خودشون می گذارم ولی با این وجود همه چیز برای من تموم نشده چون بعد از همه ی اینا تازه باید از خودم بپرسم :
من کی هستم؟
اینم به مناسبت تولد سه چهار روز پیشمون! کی اهمیتمی ده؟ مهم اینه که پونزده سال پیش درست یه همچین روزایی خداوند به این دو تا
خانواده ی ما بزرگترین هدیه و نعمت زندگیشون رو بخشید.
خوشابه حالشون!!!!!!!!!!!!!!!!!
کاش از این سعادتا نصیب همه بشه !این اهنگ هم تقدیم به خواهر گلم که یه پیانیسته!
