تبليغاتX
سوختگی اسید

حالا حس من؟یه حس خفنگ همراه با کمی استرس این امتحانای خردادنه بی خی یخی دنیا!!!منم دلم برای سکوت اون خرابه تنگ شده البته بدم از شلوغی نمیاد .بعضی ها از همون شلوغی بدشون میاد . می دونی چرا؟چون فکرشون مغشوشه و توانایی ندارن از اون اسیدی که ساخته ی من و تو ئه یه قطره بپاشن و فکرشونو بسوزونن.نمی دونم شاید فکراشونو دوست دارن.اصلا به من چه؟اگه کسی بخواد خودش و زندگیشو نابود کنه به کجای دنیا برمی خوره؟

هه!خااااااا...........................ک!!!!!

اون وقته که من و ت وبهشون می خندیم . از خنده بدت میاد؟این جوری:هه هه هه هه هه هه هه !!!!!!!!!!!!!!

 

 

                 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:50 بعد از ظهردر تاریخ جمعه 1386/02/28  توسط کیمیا   | 

فکرشو بکنین ادم بخواد برای اولین بار توی وبلاگش مطلب بنویسه . چه حسی داره ؟ خوشحاله ؟ ناراحته ؟ هیجان داره ؟ یا این که از شدت استرس دلش می خواد بمیره ؟ راستش من الان هیچ کدوم از این حسا رو ندارم . شاید  اصلا از همون ابتدا دلیل خاصی برای ساخت یه وبلاگ نداشتم . اصلی ترین  انگیزم این بود که فقط می خواستم "بنویسم " . هرجا که باشه فرقی نمی کنه .تنها علاقم به نویسندگی هدفم شد و بس . حالا این هدف درست موقعی برانگیخته شده که زیر کوهی از بار دروس خم شدم و نمی دونم با این همه امتحان چی کار بکنم ؟ یه کوچولو که با خودم فکر می کنم می بینم زندگی همش درس نیست . تا یه خورده ازبحران های فکری ازاد می شم میام این جا یه دو سه خطی می نویسم . ولی بعد با خودم می گم اینا ادمو به کجا می رسونن ؟ این وب گردیا اخرش چه فایده ای برای ادم دارن ؟

هیچی .......

نمی دونم .شاید رهایی از تنهایی . ولی اخه تنهاییم کجا بوده ؟ مگه این من نیستم که گاه بین این همه شلوغی های کاذب دنبال یه سکوت می گردم ؟ سکوتی که منو به خودم پیوند بده ؟ نمی دونم . باید راجع بش فکر کنم . چقدر طول می کشه ؟بازم  نمی دونم  ... یه روز ؟ دو روز ؟ سه ماه ؟ یه سال ؟ دو سال ؟

..........نمی دونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

                

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:47 بعد از ظهردر تاریخ پنجشنبه 1386/02/27  توسط کیمیا   |