تبليغاتX
سوختگی اسید

خوبه...با همه ي نوشته هاي وبلاگم واقعا ثابت كردم كه منم يكي از همون آدمايي هستم كه درگير خاطراتشونن و بدون گذشته ي احمقانه يا غير احمقانشون قادر به ادامه ي زندگي نيستن!

و اين تا حدي خوبه..."درباره ي وبلاگ" من كاملا تجربي و آزمايشي ثابت ميشه .ولي اثبات بسه. ديگه  حوصله ي از تولد و سپندار مذ و خودم و خودت گفتن ندارم!

 

امروز بالاي يه پارك نشسته بودم و داشتم مردمو نگاه ميكردم. ميخواستم يه وجه مشترك بينشون پيدا كنم. وجهي كه مثلا اگه يه مريخي پاشه بياد اينجا بتونه براي كل موجودات هوشمند زميني در نظر بگيره.

يه دختره كنارم نشسته بود و آروم گريه ميكرد.اول خيلي دلم ميخواست بزنم تو گوشش و بگم:آخه...ديوونه...چته گريه ميكني؟ولي بعد دلم نيومد...به جاش به يه چيزي رسيدم. اولين ويژگي:چشمان اشك آلود...ولي هر چي گشتم ديگه پيدا نكردم.ديگه كسي گريه نميكرد. يه سريا ميخنديدن .يه سريا نميخنديدن.يه سريا از خنده غش كرده بودن.يه سريا بي تفاوت بودن! و من تو چهره ي هيچ كدوم وجه تشابهي نديدم!

گذشتم...قد و هيكلاشونو نگاه كردم.هيچ كدوم يكسان نبودن.حتي واسه دلخوشي هم كه شده دو تا تيپ يكسان نديدم.اينا امروز چشون شده؟چرا انقدر متفاوتن؟

دوچرخه سواري...اسكيت بازي...خوردن...نوشيدن...قدم زدن...مسخره كردن و...و ... و... هزار جور مدل ديگه، كارايي بود كه انجام ميدادن. داشتم نا اميد ميشدم. "چرا اينجا هيچ كي مثه اون يكي نيست؟ اين همه تفاوت آخه واسه چي؟ چرا هيچ كي به داد اين دختره نميرسه؟چرا يكي جلوي غش كردن اون يارو رو نميگيره؟ اين همه فاصله واسه چي آخه؟ نگا كن تو رو خدا...همه دارن به هم دروغ ميگن! هيش كي اينجا صاف و ساده نيست. اين همه دورويي واسه چيه؟ چرا دلا شبيه هم نيست؟ مگه اينا يه قلب ندارن و چار تا بطن و دهليز و رگ و خون؟ تفاوتاشون مال چيه؟"

  دوباره گفتم نه بابا...بگرد.حتما پيدا ميكني. تو كه نمي بيني چي تو سرشون ميگذره.بازم بگرد!

گشتم اما نديدم! بازم تنها چيزي كه جلوي چشمام اومد فاصله بود! رفتارشون اينو ميگفت. حركاتشون به من ثابت ميكرد! من مي فهميدم ...كاملا درك ميكردم ...

 

همه چيز به من منتقل ميشد. سرماشون منو مي لرزوند. سرماي باطني...سرماي  عاطفي!" اينا همشون قلباي يخ زده دارن." بي خيالش شدم. به آسمون تاريك نگا كردم.چقدر صاف و يه دست بود.كاش مردمم مثه آسمون بودن!

احساس ميكردم من اون مريخي ام. دلشكسته و نا اميد وسايلمو جمع كردم و گفتم: نه بابا ...روي اين كره هم حيات نيست!

 

با سپاس...کیمیا!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 7:38 بعد از ظهردر تاریخ جمعه 1387/04/07  توسط کیمیا   | 

كيميا:

 

امروز بسي شاد بودم...خوشحال و هيجان زده و برعكس هميشه ساعت هشت صبح بيدار شدم!!

و از ساعت هشت صبح لحظه شماري ميكردم واسه جشن تولدي كه كلي براش برنامه ريخته بوديم!

شب قبل به خواهش  و تمناي آرزو قرار بود يه كنف با بچه ها بذارم ...حوالي ساعت ده به من زنگ زد و گفت:كوشي پس؟بابا ...بيا ديگه...اعصابم خورد شد...چي شد اين كنف؟از صبح تا حالا دارم بهش فك ميكنم!!

و من گفتم:هيچي بابا بالاي پشت بوم بودم داشتم هوا ميخوردم ...الان ميام...بوق بوق...تلفنو قطع كردم!

و با بي حوصلگي تمام به تايپ كردن ادامه دادم...

امروزم كنار هم بوديم تماما و خنديديم و بوديم و لذت برديم و خوش گذرونديم و كلا بوديم...باشد كه هميشه باشيم!!

تولد شونزده سالگيمون مبارك!!!!!

سخن ديگه اي ندارم...سپاس براي همه ي تبريكات!



 

عزيزم هديه ي من برات يه دنيا عشقه...زندگيم با بودنت درست مثل بهشته...تو خونه سبد سبد گلهاي سرخ و ميخك! عزيزم دوست دارم تولدت مبارك!!تولدت مبارك! تولدت مبارك!!(اين در وصف خودم بود و نه كس ديگر!)

 

 

آرزو:

هيچ احساس خاصي در وجودم نيست!!

فقط برعكس هميشه كه زود بيدار مي شدم امروز ساعت 11 با بي حوصلگي تمام بلند شدم و كلا يادم رفته بود امروز تولدي هم در كاره!

شب قبل كيميا قرار بود واسه تولدمون يه كنف بذاره...حوالي ساعت ده به من زنگ زد و گفت:خب بيا ديگه. كوشي؟

من:كجا بيام؟؟؟!؟

كيميا: هيچي...بيا سر پشت بوم هوايي بخور!

من(تازه متوجه شدم):درد...اومدم بابا!

و همين شد كه سه ساعت بعد تازه يادم افتاد چه قولي بش داده بودم و بوق بوق..وصل شدم نت!

كيميا:آمدي...جانت به قربانم ولي حالا چرا؟ و بعد هم ادامه ي ماجرا با اين جادوگراني هاي...

كسي منو اونجا نميشناخت ولي خوب بود!

امروزم كنار هم بوديم...لذت برديم...خوش گذرونديم...

تولد هفده سالگيمون مبارك!!!!!

 

تولد تولد تولدت مبارك...بيا شمعا رو فوت كن كه نه هزار و پونصد و شصت و سه سال و پنج ماه زنده باشي!!( اينم تقديم به متولدين خرداد!)

 

اگه مقداري تضاد داشت ؛ تعجب نكنيد...فقط صفحه ي اول  متولدين خرداد طالع بيني  را باز كنيد.قطعا با اين جمله مواجه خواهيد شد: فردي دوشخصيتي است!!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:24 بعد از ظهردر تاریخ سه شنبه 1387/03/14  توسط کیمیا   | 

سلام.خوبين؟در سلامتي عقلاني و جسماني كامل به سر ميبرين؟ يه مدت نبوديم...ننوشتيم...يه خلاء به وجود اومده بود.خلايي كه باعث شد به خيلي چيزا برسيم .مثلا اينكه شايد هيچ چي تو دنيا به اندازه ي داشتن چار تا دونه دوست خوب و خوندن گله گله نظراتشون ارزشمند نباشه! يه سري اتفاقات تو اين مدت افتاد كه به نوبه ي خودشون جالب بودن. هر دفه ميگفتيم:بريم يه آپ كنيم تو وبلاگ راجع به امروز؟

بعد خودمون جواب ميداديم:نه ! بي خي خي!!! مگه قرار نشد از نوشتن خاطرات صرف نظر كنيم؟ و اين شد كه تاريخ آخرين مطلب موند و موند و موند تا...

فلش بك:

_آرزو ...بخور بابا!

_ بي خيال! هزار تا دست رفته تو اينا.

_ باور كن خوش ميگذره. خاطره ميشه...تشريح قلب گوسپند سر كلاس زيست و بعد بساط كباب و منقل تو حياط مدرسه. با همون قلب ها! ..سيل تماشاچيا و شگفت زده ها ....خداييش جالبه ها....ولي ميخنديم چون...

 

                                                       ***

_اين خوشگله نه؟

_نه بابا اون خوشگله!

_اين خوشگلتره خب!

_سحر تو يه نظري بده...

_چه فرقي ميكنه؟ميخواين يه چيزي به همديگه كادو بدين يادگاري بمونه بقيه اش مهم نيست!

_يافتم! يافتم! دو تا مجسمه پيدا كردم يكيش واسه تو...يكيش واسه من! با يه شاخه گل و شكلات...خوبه؟

_ايول! پس...سپندار مذگان مبارك!!!!!!...

(يه پسره تو ماشين):خانم...اون گلو به من كادو ميدي؟واسه ولنتاين؟

_(من و آرزو يا كيميا و من!!!): هه هه هه! (و يه خورده آروم تر):اين مردم چقدر خلن!
_ولي خوش گذشت...اينا خاطره ميشه...ديوونه ايم ها... كلا يه جورايي ميخنديم چون....

 

                                                     ***

(ديروز)

_يه جوك تعرف كنم؟

_بگو!

_يه روز يه تركه بوده هنوزم هست(قربون تركا هم برم من! چقدر كه ماهن.)

_هه هه هه هه هه ...در تمام عمرم جوكي به اين بي مزگي نشنيده بودم!
_واسه همينه داري ميخندي؟ ميگم كه چه حس خوبيه اين فرآيند دودره زاسيون...

_آره...پايتم "اسيدي"!(يه سكوت باحال. يه چشم انداز توپ. كلي چمن . كلي برنامه ريزي!) امروز ديگه حتما آپ كنيم.

_باشه! ولي خداييش اينا همه خاطره ميشن ها!!! كلا...ميخنديم!آره...ميخنديم....بازم ميخنديم!

" اينبار براي هميشه ميخنديم! چون كه زندگي فقط يك واژه است :خنده!"

اين خنده واسه ما كلي چيزو يادآور ميشه...يه اثباته...يه اثبات براي...يه اثبات واقعي براي فراموشي خاطرات و در عين حال مرورشون واسه آينده....واسه پيوندي دوباره با سوختگي اسيد!...

آرزو و کیمیا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:3 بعد از ظهردر تاریخ چهارشنبه 1386/12/22  توسط کیمیا   | 

 

_هیچ  کس و زد بازی امشب با هم   واسه هر ایرانی حرف دارم    دستا بالا تو از هر کجا    بگو با ما 021 حالا !!

_ تلفن...کیمیا....!!! تلفن.کیمیاااااااا....... ( در با صدای بلندی باز شد) تلفن بابا ...کوشی تو؟

_خونه نیستم! ...یعنی !! بگو خونه نیست!

_ببخشید عذر می خوام. حواسم نبود.کیمیا خوابه . نیم ساعت دیگه زنگ بزنید.

_ دیوانه ی دیوانه( در راستای فحش کم اوردن) من چی گفتم. این چی به یارو گفت!...هوهوهو...اینو ببین! افزایش اشتها:بلی...کاهش اشتها:بلی!بالاخره کدومشون؟ خب آخه من با این جوابای خوشمزه چی کار کنم؟ عجب تحقیقی بشه ها! وای نه. لعنت به هر چی کلاسه! یعنی میشه پایان امروزو ببینم؟اصلا حوصله ندارم.

 

_ من نه دیگه نمی تونم .بعد تو دیگه نمی دونم. واسه چی دیگه زنده بمونم .وقتی نیستم تو دلت!

چه جالب! " واسه چی دیگه زنده بمونم" ! انگار همه ی ملت امید و هدفشون رو از دست دادن پس فقط من و تو و اون نیستیم!

_ سلام آقا . لطف کنین یه ماشین بفرستین!

_ بنزین نیست. ماشین نداریم.

چه جالب! خب راست میگه بنده خدا. بنزین نیست دیگه. راننده ها هم از کار و زندگی دست کشیدن.

...

3-2-1-0... اه لعنتی! نصف عمرمون پشت چراغ قرمز تلف شد! بابا خب کلاس دارم.

اییییییییییییییییییعهعهع...تق!

بازم چه جالب ! تصادف.

_ تف به این زندگی!

_ الهی، آخی گریه نکن! تو تنها نیستی. این جمله رو این روزا زیاد می شنویم.

_ آقا ، آقا آدامس می خری؟

_ نه، برو!
_ بخر دیگه!

_ ای بابا! نمی خوام بچه جان.برو!

اشک تو چشاش حلقه زد . با نا امیدی به طرف ماشین دیگه ای رفت. بعدی، بعدی! کوچولوی بیچاره. اینم هدفی تو زندگیش نداره. امیدش فقط و فقط شده یه جعبه آدامس و  من و تو که مثلا دستشو بگیریم. البته سخت در اشتباهه چون تو رو نمی دونم، اما من پول واسه آدامس نمیدم.

_ الهام...الهام جان گوش کن. بابا چی میگی واسه خودت؟الو...الو...اه... ای خدا...این دخترا چرا این جوری می کنن؟ بابا خسته شدم از این زندگی!

یه لحظه خواستم وایسم و ببینم چجوری سرشو به دیوار می کوبه. وای چقدر حال میده واسه یه الهام جونش خسته شده از زندگی. هر چند همون طور که گفتم این جمله جدیدا مود شده!

چه کلاس خسته کننده ای. چقدر حرف میزنه! اه! بابا یکی نیست بگه لطفا خفه شو؟!

خسته شدم به خدا. همه ی وقت من خلاصه شده در دو چیز:لحظه هایی با درس و لحظه هایی با استرس درس!

این رسمش نیست. من زندگی رو یه چیز دیگه معنا میکنم. آخه این چه وضعشه؟ چرا یک ثانیه هم فکرم جدای از مدرسه نیست؟ نه...نمی خوام! من این زندگی رو دوست...دوست...دار...؟!...خب...از این لحاظا ندارم. چقدر تعجب آور!!!! اولین باره که این حرفو از خودم می شنوم.

حالا دیگه منم توی همون جاده ی سرد و تاریکم. پیش سروش هیچ کس! پیش راننده های تاکسی. کنار اون عمویی که تصادف کرد. کنار اون پسرک آدامس فروش  و کنار اون بیچاره ای که الهام حالشو گرفت.

بین ماها کلی فاصله است با این وجود خیلی به هم نزدیکیم. خستگیامون با هم متفاوتن اما کلی به هم شباهت داریم.

کاش می تونستیم دست همدیگه رو بگیریم که انقدر زندگی برامون سخت و متفاوت نباشه. فقط یه خورده بنزین و یه کوچولو رنگ ماشین و یه مقدار پول و یه الهام نیاز داریم. چیز زیادی نیست .تنها و تنها باید بخوایم، اون وقت همه چیز حله!

 

_ دیوونه ظهر زنگ زدم . داداش خوشگلت گقت خوابی. چقدر می خوابی تو؟!

_ ها؟آها...نه...! یعنی آره...راستش داشتم در به در دنبال این یارو پسر آدامس فروشه می گشتم.خب...نمی دونم خیلی...حالا خیلی مهم نیست.مهم اینه که...خودت چطوری؟ چه خبرا؟

 

_ دیوانه که...بودی...حالا روانی هم شدی؟ببین...من حالم خیلی بده.زنگ زدم یه خورده راهنماییم کنی. یه خورده به راه راست هدایتم کن.یه خورده از اون درس خونیت رو به من یاد بده شاید علاقه مند شدم اومدم دنبالش! 

_هه هه هه...هوهوهو! تو هم؟ چه جالب! این روزا چه چیزای شگفت انگیزی می بینم. اشکال نداره عزیزم!خیلی خودتو ناراحت نکن. تازه رسیدی به اول جاده. تا یه چند ساعت پیش من هم همین جاها بودم . اما حالا...درست در طی همین چند ساعت جاده رو طی کردم و به آخر رسیدم.یه کوچولو زودتر از بقیه مقصدم رو پیدا کردم. نمی دونم چرا؟!؟  اماهمین جوری چند دقیقه ای واسه تنوع زد به سرم و در عالم خول و چلی احساس کردم چقدر زندگی با دروسی مثه جغرافیا و دینی و کلاس زبان سخته! اما حالا نه... . تو هم به آخر می رسی نگران نباش. در کل موفق باشی.

بوق بوق بوق بوق...الو الو...؟ خاک تو سرت دیوونه دو ساعته دارم با تو حرف می زنم! خنگول!

دو روز بعد:

کنار صفحه ی مسنجر:

ایول کیمیا! خیلی باحال بود! حرفای پریروزتو می گم.به دردم خوردن....اما این دلیل نمیشه که دیگه پا فشاری نکنم!
"هنوزم معتقدم باید بری همدان!!( چی چیه همدان معروفه؟!؟! همون!!!)"

 

کیمیا

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:6 بعد از ظهردر تاریخ شنبه 1386/08/05  توسط کیمیا   | 

شخصیت هرکس براساس طرز تفکر و نحوه ی تخیل او شکل می گیرد !!

گاهی پیش میادکه باتمام وجود دوست دارم با یکی حرف بزنم!نه مادر نه پدر نه تو و نه هرکس دیگه ای  که ادعای شنیدن و درک کردن داره.نه!این جور آدما به درد من نمی خورن بلکه...!                                                                                      

همون موقع که بهم گفت کلافه شده و احساس بدی داره کم کم حدس زدم چرا؟کلی فکر کردم تا شاید نتیجه ای بده ولی متاسفانه اندیشه های من نتیجه ای نداشت و بالاخره نفهمیدم ارتباط دو نفر چه اشکالی داره .به کجای دنیا برمی خوره.حالا چه فرقی می کنه خوشگل باشه یا زشت-صغری باشه یا سهیل....!مهم اینه هردو رو خدا با کمال عواطف و احساسات آفریده.وقتی ما تا این حد محدود شده باشیم که نتونیم به خاطر خودخواهی های طرف مقابل و افکار منفی و پوچش باهاش حرف بزنیم پس دیگه (موندن جایز نیست! ).همینو باید بارها و بارها روی در و دیوارهای کثیف خیابونا که باIDوILOVE YOUپر شده اضافه کنن!!دو تار مو رو بیرون می بینن و به قول خودشون تا آخرش میرن.نه بابا این جوریا نیست که تو فکر می کنی .

1.پسره دختره رو توی خیابون می بینه  و کف می کنه و الباقی مسائل...!

2.کافیه یه دختر بره به یه مرد همسن و سال باباش بگه:ببخشید آقا می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟دیگه حدس بزنید چی می شه؟!!یارو حتی عقل و شعورش نمی رسه که بابا شاید می خواد چند تا آدرس ناقابل بپرسه.همین!!

دلیل این همه تفاوت چی می تونه باشه؟!  این جور آدما حتی برای خودشون و زندگیشون هم فیلم بازی می کنن .واقعا مسخرست که افکار این ملت تا این حد منفی و محدود به همین مسائل باشه.مگه همین جوونا نیستن که قراره آینده ی این مملکت رو بسازن؟(تا یارو تو کف این فکرا باشه مملکت رو آب برده و اونا رو خواب )

همین آدمان که آبروی هرچی اشرف مخلوقاته بردن!!!هرکسی دوست داره توی سرزمینی زندگی کنه که فرهنگ غنی و هدف والایی داشته باشه.آدماش اونقدر پر و بدون کمبود باشن که همه آرامش از دست رفتشونو دوباره به دست بیارن.فکر نمیکنم کار زیاد سخت و غیرممکنی باشه فقط اراده می خواد همون اراده ای که بعضی ها صرف ناز کشیدن یه دختر می کنن!!خلاصه از همونا می خوام که خودشونو اصلاح کنن تا آرامش مال همه باشه.آرامشی که لازمه ی هر زندگی ایه ولی به شرط اینکه عده ای خرابش نکنن.بازم داستان خواه ناخواه برمی گرده به سکوت خودمون. همون سکوتی که ما حق نداریم احساسش کنیم .همون سکوتی که یه سری آدم با ندانم کاریهاشون از ما گرفتن.امان از افکار منفی و بدون منشا. فکر آدما همیشه زنده و البته خلاقه که اگر ما همین افکار رو از حقایق جاودانی هستی پر کنیم به یه عنصر مفید برای خودمون و دیگرون تبدیل می شیم.

هدف اصلی چیز دیگه ایه.زندگی خیلی باارزش تر از این حرفاست!حقیقت قابل کتمان نیست.....به امید روزی که آرامش ازان تمام مخلوقات خداوند باشد.

با تشکر آرزو

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:30 قبل از ظهردر تاریخ پنجشنبه 1386/07/19  توسط کیمیا   | 

جدیدا به یه چیزی رسیدم. یه چیز خیلی جالب و البته خیلی مهم!

تا حالا به این توجه کردین که ملت خیلی باحالی داریم؟ ملتی زنده دل و فرصت طلب! ملتی که با وجود همه ی محدودیت های آزاد نمای کاذبانه!!! هنوز یه رگه از اتحاد و باحالی رو دارن...

بیاین یه خورده به گذشته سفر کنیم...

اون فوتباله رو یادتون هست؟ من دقیقا به یاد ندارم که کدوم بود؟اصلا فوتبال بود؟حالا که فکر می کنم می بینم نه...المپیک یا همچین چیزی بود...رضازاده؟!...خب این حالا خیلی مهم نیست...چیزی که اینجا حائز اهمیته، مطلبیه که من می خوام بگم...

خلاصه ایران قهرمان شد واینا و ما یهو صدای توپ و تفنگ و نارنجک!!! و بوق ماشین و جیغ و داد ، شنیدیم!

با عجله پریدیم تو خیابون و دیدیم آسمان نورافشانی شده...گویا از قبل برنامه ریخته بودن...صدای تلفن به گوش رسید:

الو...پاشین بیاین مطهری و شهدا ببینین چه خبره! زود باشین...زود...منتظریم..ما همین حوالی هستیم!

ما هم از خدا خواسته پریدیم تو ماشین و بگاز رفتیم  مطهری، ببینیم چه اتفاقاتی در حال رخ دادنه...

دقایقی بعد:

از چیزی که می دیدیم به وجد اومده بودیم...باورمون نمی شد.چشامون کاملا از حدقه  بیرون زده بودن. ملت از پیر تا جوون گرفته همه ریخته بودن تو خیابون! با ماشین و بی ماشین! ترافیک به طرز غیر قابل قبولی سنگین بود. عده ی زیادی به شکل دایره وار ایستاده بودن. جلوتر که رفتیم دیدیم آدمه که اونجا ریخته و می رقصه! خدایا! یعنی اینجا ایرانه؟یا لوس آنجلس؟هر ماشینی که از کنارمون رد می شد، یه بنده خدایی سرشو از پنجره بیرون می اورد و می گفت: ای خانوم...سی دی یا نوار باحال دارین بذاریم تو ماشین؟ اول با ترس و لرز ششه ها رو بالا کشیدیم چون جو خراب بود اما دیدیم نه! دستا همه از ماشینا بیرون میان و نوار و سی دی رد و بدل می کنن!... این از اون شب...

چهارشنبه سوری رو که همگی به یاد دارید...امسال رو متاسفانه ما نتونستیم در کنار ملت باشیم اما سال 84 رو به خوبی یادم هست...

همه از قبل، یه نقطه رو به عنوان محل گرده همایی انتخاب کرده بودن. مراسم از ساعت شیش و هفت عصر شروع شد. اوایلش، انواع و اقسام ماشین های پلیس اونجا تشریف داشتن ونقش تماشاچی رو بازی می کردن. ملت آتیش روشن کردن و ترقه و اینا...مدتی گذشت...کم کم هر چیزی رو که تو جیباشون مخفی کرده بودن ریختن بیرون! صداهای وحشتناک...آتیش بازی های خطرناک...همه جیز جالب اما ترسناک بود. دور تا دور خیابون رو نفت ریختن و آتیش زدن...یه دایره ی بزرگ و زیبا! حالا دیگه مراسم ،رنگ و بوی جوانانه پیدا کرده بود. ساعت 11 شب شد. پلیسا رضایت دادن و رفتن! و حالا...همگی از پسر تا دختر(!!!) گرفته ریختن وسط و رقصیدن!

الله اکبر! من کاملا سرخ شده بودم. با وجود عقاید روشنفکرانه ام با خودم گفتم: خدایا...این دخترا چطوری حاضرن جلوی ملت برقصن؟ و باز هم این سوال برام مطرح شد که اینجا ایرانه؟ یا لوس انجلس؟ گرچه بعید می دونم اونجا هم انقدر آزادی باشه!

گذشت و گذشت...

نیمه ی شعبان رو که دیگه همتون شاهدش بودین نه؟انکار نکنین! چون می دونم سراسر مملکت مجلس رقص برپا بود اونم وسط خیابون!ای بابا! نه نگین دیگه...

جریان اینم باید تعریف کنم؟نه...لازم نیست. چون مطمئنم همگی خبر دارین !

اما بر می گردم به همین چند روز پیش...آره...درسته...همین ده بیست روز پیش!

من و خواهر گرام رفتیم بیرون! خیابونا به شدت شلوغ بودن. نمی دونم چه خبر بود، اما بود دیگه...

هنوز دو خیابون اون ور تر نرفته بودیم که یه صدایی همانند برخورد دو کوه عظیم الجثه با همدیگه، به گوش رسید...چی بود؟ یه خورده اطراف رو نگاه کردیم که یهو یه پیکان 54 سبقت گرفت! یه کوچولو که بیش تر دقت کردیم متوجه شدیم این صدای وحشتناک، تنها و تنها صدای جاز اهنگ  DJ ALIGATOR بود که از اون ماشین عهد دقیانوس عظیم به گوش می رسید...شگفتا ...دیگه پیکان ها هم واسه ما سیستم می بندنن.راستی چرا؟

رفتیم و رفتیم... حالا به شلوغ ترین نقطه رسید ه بودیم...ترافیک سنگین..عابرا سرگردون شده بودن...ماشینا خلاف می رفتن...و خلاصه یه چیز فجیعی بود...

به خدا جهنمم جایی باسه تو نداره...حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره! سمت چپو نگاه کردیم و به این صورت دراومدیم!(به یه صورتی در اومدیم دیگه!!!)

تنها چیزی که از درون ماشین به چشم می خورد مو بود...موهای سیاه سیخ سیخی...با یه عینک آفتابی اونم وسط شب! دو تا جوون دسته گل که به جای درس خوندن واسه کنکور(باور کنین متولد خود خود سال 1369 بودن)مو سیخ کرده بودن و علی اصحابی گوش می دادن...

ما تا آخر ترافیک همراه اونا بودیم! با صدای خز آهنگشون! تیکه می پروندن ولی کی اهمیت میداد؟

جلوتر رفتیم...دیگه خیابونا خلوت بودن . خواهر منم خفن! با سرعت 200 تو اون خیابونای باریک گاز میداد.نمی دونم کجا رو می خواست بگیره!

بابا مایکل شوماخر! جوانی زنده دل دیگر سوار بر زانتیا جفت کرده بود و این کلمه را مادام بر زبان می راند.

دو دره ش کردیم! بابا ما که مثه ملت بیکار نیستیم! اما باز با خودم گفتم عجب زنده دلی بود ها!

اما نه...انگار این زنده دلان داشتن دیگه زیادی زنده دل می شدن...پرشیا و به دنبالش 206! پایه ی کلکل بودن خفن! کمربندو بستم و اشهدینم رو خوندم! دو تا ماشین درست کنار ما! یکی سمت راست و دیگری سمت چپ! پروردگارا من آرزو ها دارم...می خوام پزشک شم...سنتور بزنم...ستاره رصد کنم...منو زنده نگه دار!

قیافه ی من دیدنی بود...روی صندلی کاملا خشک شده بودم! با دنده ی پرواز، حرکت می کردیم! خدایا این جوانان  زنده دل رو عاقبت به خیر کن! رفتیم...رفتیم...دیدم نه ...اینا از خر شیطون پایین نمیان.دستامو مثه هندیا بالا گرفتم بلکه دلشون به حالم بسوزه!

_قربونت برم...کوتاه بیا.تو عاقلی...اینا الان کلی مواد مصرف کردن.. بی خیال شو...

حالا یه مینی بوس داشت از یه کوچه ی فرعی وارد خیابون می شد...ما هم می رفتیم که به اون بپیوندیم...دستامو به حالت اشاره بالا بردم و با صدای ارامی گفتم: مردیم...مردیم...(صدام بلندتر می شد)مردیم...مردیم...(واقعا داشتیم می مردیم...جیغ زدم: مردیم) مردیم...نهههههههههههههههههههههههههههه!

رد شده بودیم...بوی لنتا بلند شد...من کاملا سفید شده بودم... صدای آهنگ به گوش می رسید: از وقتی که وارد پارتی شدی ...چشات چار تا  چرا این ریختی شدی...خاموشش کردم...

حالا دور زدیم و برگشتیم...خوشحال بودم که زنده مونده بودیم...کم کم اون ترس جای خودشو به خنده داد...باز افتادیم توی ترافیک: سمند قصد کورس گذاشتن داشت...این بار با تمام وجود فریاد زدم: آقا جان برو با   ماشینای هم سطح خودت کورس ببند!(بیچاره کاملا سرخ شد و از رو رفت.خب راست میگم دیگه...سمند زیر پاشونه، جو گیر میشن)

کلی خندیدیم و پس از نوشیدن آب طالبی به حساب من برگشتیم خونه و یادمون رفت که اصلا واسه چی رفته بودیم بیرون! انقدر که این زنده دلان حواس آدمو پرت می کنن...

راستش قصد تعریف خاطره نداشتم...اما لازم بود...برای تایید حرف هام لازم بود...این که بگم...نه...جدی جدی جوونای باحالی داریم...بیکار و ولگرد ...اما خداییش باحال و پایه! نسلای دیگه از دستشون عاجزن اما به خدا من باشون حال می کنم ها! دلشون خوشه! کاری ندارن انجام بدن دیگه...چی کارباید بکنن؟ می شینن پشت ماشین ببین کی رد میشه تیکه بپرونن! خوبه حداقل سوژه دادیم دستشون بیش از این بیکار نگردن!

ولی جا داره که بگم: این است خفنی و باحالی و اتحاد ملی!!!

 

کیمیا

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 8:50 بعد از ظهردر تاریخ شنبه 1386/06/31  توسط کیمیا   |