تبليغاتX
سوختگی اسید

چند وقت پیش یه سفر یکی دو روزه داشتم!

چند شب قبل از سفر:

نمیدونم کار درستی کردم یا نه،ولی...

گاهی برای به دست آوردن یه چیزی باید از خیلی چیزا گذشت!منم آدمیم که اگه چیزی رو بخوام باید بهش برسم و هر کاری برای رسیدن بهش انجام میدم!اما...

این بار فرق میکنه،این بار متفاوته.این بار قضیه خیلی پیچیده شده ،اون "منی" که همیشه باید به خواسته هاش میرسید ،الان دیگه خیلی "من" نیست!

شب قبل از سفر:

تو w.c  با گریه و زاری و یه صورت قرمز!: "خدایا"!کمکم کن!بذار فکرم رو درسام متمرکز شه،بذار به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم!این بچه بازیا رو از ذهنم دور کن.نذار همه چی الکی و بیخودی و به خاطر هیچ و پوچ خراب شه!...

از طرفی در کنارش خودم داشتم ترتیب سفری رو میدادم که مطمئن بودم همه ی چیزایی رو که از خدا خواستم نابود میکنه ولی نکرد!!

چند شب بعد از سفر:

این سفر تو این موقعیت،بزرگ ترین و قشنگ ترین کمک از جانب "خدا" بود. یه کمک غیر مستقیم ولی قوی!اون قدر قوی که مستقیم و غیر مستقیم بودنش واسه من فرقی نمیکرد.

اول:بهم ثابت کرد ذهن من میتونه همه چیزو تحت الشعاع قرار بده . میتونه همه چیزو همونطوری که میخوام و دوس دارم پیش ببره.بهم ثابت کرد وقتی تونستم برنامه ی سفری که انقدر ناممکن بود رو، به این راحتی ممکن کنم،مسلما میتونم به چیزایی که "ناممکن" نیستن و همیشه رسیدن بهشون در لیست اولین اهدافم بودن به سادگی  هر چه تمام تر برسم!فقط با یه خورده اراده و پشتکار...

دوم:عذاب وجدان و احساس گناه و بیزاری از خودم به خاطر رسوا شدن همرنگ جماعت باعث شد در تمام عمرم و تا زمانی که زندم و نفس میکشم "هرگز" برای "این جور خواسته ای" سراغ پشتکارم نرم،ارادمو محک نزنم و به جمله ی خواستن توانستن است اصلا فکرهم  نکنم!

و هر دوی اینا در بهترین حالت ممکن افتاد!زمانی که تو یه شهر دووور و جایی که نه من کسی رو میشناسم و نه کسی منو، دوستی رو ببینم که همیشه آرزوی دیدنش رو داشتم و دیدنش این آرزو رو به همراه خیلی آرزوهای دیگه زیر خرمن ها خاک مدفون کرد...

الان خوشحالم...خوشحال و پیروز!

این سفر مهم ترین سفر زندگی 17 ساله و سه ماهه ی من بود!...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:45 بعد از ظهردر تاریخ جمعه 1388/06/27  توسط کیمیا  

مادری آخرین و بزرگ ترین تابو است و بزرگ ترین نفرین زندگی نیز در همینجا پنهان است. قیدی ظالمانه تر از قید میان مادر و فرزند وجود ندارد. این قید بچه را تا ابد فلج میکند و پسر در حال رشد ظالمانه ترین رنج عشق را برای مادر به بار می آورد.

_ باید فکر این را بکنیم که بچه را وارد چگونه دنیایی میکنیم. به یک چشم به هم زدن به مدرسه خواهد رفت و در آنجا کله اش پر از دروغ هایی محض و چرندیاتی خواهد شد که در تمام عمر سعی کرده ایم با آنها مبارزه کنیم.آن وقت آیا باید ناظر تبدیل فرزندمان به یک ابله همرنگ جماعت شویم؟یا باید میراث عقلی خود را به او بدهیم فقط برای این که ناظر سرخوردگی روز افزونش در رویارویی با همان تضاد های قدیمی باشیم؟

_باید به فکر خودمان هم باشیم. امروزه والدین را به خاطر نافرمانی بچه هایشان و بچه ها را به خاطر خلافکاری های والدینشان مجازات میکنند. چه بسیار جوان هایی که به خاطر این که والدینشان مورد بی مهری قرار گرفته بودند از مدرسه اخراج شدند و چه بسیار پدر و مادرهایی که فقط برای رفع خطر از سر فرزندانشان عمری تن به تسلیمی بزدلانه دادند!بنابراین هر کسی میخواهد آزادی خود را حفظ کند باید بچه دار شدن را فراموش کند!

_پدری و مادری مستلزم تایید مطلق زندگی بشر است. پدر بودن من نسبت به یک بچه در حکم این است که به دنیا اعلام کنم:من به دنیا آمدم ،مزه زندگی را چشیدم و آنقدر به نظرم خوب آمد که تولید مثل را وظیفه ی خود میدانم و در صورتی که تنها چیزی که میدانم این است که هرگز نمی توانم با اطمینان و از ته دل بگویم:انسان موجودی عالی است و دلم میخواهد که زاد و زایش کنم!...

 

(زحمتی به خودم ندادم  اصلا... کاملا کپی شده از کتاب مهمانی خداحافظی از میلان کوندرا)

فقط جنبه ی تبلیغ و آگاهی داشت!قضاوت و  انتخاب با خودتونه!!!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 6:19 بعد از ظهردر تاریخ سه شنبه 1388/04/16  توسط کیمیا  

_من نمیدونم شما جوونا عقل ندارین؟اصلا یه خورده زندگیتون واستون اهمیت داره؟هدف دارین؟واسه هدفتون تلاش میکنین؟بابا تا کی میخواین پشت ماشین بشینین ، صدای ضبطو تا آخر زیاد کنینو تو خیابونا ویراژ برین؟تا کی میخواین فقط به فکر ریخت و قیافه و مدل موهاتون باشین؟آخه تا کی خوشگذرونی؟بیکاری؟بابا جان یه خورده به جای اس ام اس بازیای الکی به فکر درس و مشقتون باشین!با این کارا به کجا میخواین برسین آخه؟

_پدر جان! شماها چی؟تا کی میخواین خودتونو گول بزنین و ماها رو مقصر بدونین؟ عامل بدبختی ما شمایین!هدفامونو نابود کردین،خنده هامونو پژمرده کردین،آیندمونو سیاه کردین،تباهمون کردین به خدا! بازم طلبکارین؟بابا بذارین به درد خودمون بسوزیم و بسازیم!...چی از جونمون میخواین؟

 

                                                            ***

_تو خیلی بی احساسی! منم یه زمانی مثل تو بودم. این چیزا رو مسخره میکردم.اما حالا خودمم درست شدم عین یکی از اونایی که یه زمانی مسخرشون میکردم!خیلی سخته که بدونی کسی رو دوس داری که دوست نداره و یکی دیگه رو دوس داره ، بعد یکی دیگه تو رو دوس داره در حالی که اصلا دوسش نداری!من واقعا به زمان نیاز دارم...

_درست موقع کنکور متوجه شدیم خواهرم تومور مغزی داره!منی که شاگرد اول بودم یهو زمین خوردم. کتابامو هنوز که هنوزه دارم...روی همشون جای اشکام هست!همون موقع هم از خواهرم پرستاری میکردم هم درس میخوندم!اما چه خوندنی؟رو تک تک صفحه های کتابا خواسته ها مو مینوشتم...فکرم اصلا متمرکز نمیشد!...نهایتا اون چیزی شدم که هیچ وقت فکرشو نمیکردم!

_زندگیم یکنواخت شده!روزای تکراری! از صبح میرم سر کار بعد میرم باشگاه بعد دوباره میرم سرکار!شب یه خورده میرم نت!ساعت 1 تا 4 درس میخونم و بعدش 4 تا 5 به این فک میکنم که آیندم چی میشه؟!؟

_داییم و زن داییم منافق بودن! خ م ی ن ی که اومد اعدامشون کرد!حتی به نوزادشم رحم نکردن.کف پاش سیگار گذاشتن و فلجش کردن!طاقت نیاورد و مرد!از دانشگاه دولتی اخراجم کردن و فرستادنم دانشگاه پیام نور .میگفتن برای دانشگاهشون خطر دارم!

_من هیچ امیدی برای زندگی کردن ندارم.خیلی کتابا رو امتحان کردم به دردم نخوردن!من حتی یکی دو بار به فکر خودکشی افتادم!

_یه مدتیه که خیلی فکرم مشغول میشه!خیلی فکر میکنم. خیلی رویا بافی میکنم.راجع به آیندم . راجع به زندگیم!من اصلا این حالتو دوست ندارم.

_دیگه تمایلی به زندگی ندارم!

_به پوچی رسیدم!

_میخوام خودمو بکشم!

_خستم!

_خستم!....خسته!

                                                         ***

خستن!همه خستن. کجایین شماها؟!پدر بیا اینا رو بخون. بیا و بعد بگو تا کی میخواین به فکر مدل موهاتون باشین؟فک میکنی چار تا جوون که با سرعت از کنارت رد میشن و با آهنگی که صداشو تا آخر زیاد کردن،میخونن ، خوشبختن؟خوشحالن؟به خدا نیستن!دارن میخندن اما وجودشون همش غمه!ناراحتیه!پوچیه!میخوان دیده بشن!شنیده بشن!چشاتو بستی؟گوشاتو گرفتی؟بابا دارن بدبختیشونو داد میزن. دارن انبوه مشکلاتشونو به تو و امثال تو نشون میدن. چرا خودتو به اون راه میزنی؟ تا حالا شده یه جوون هیجده نوزده ساله بیاد پیشت بگه با تمام وجود شاده؟از زندگیش راضیه؟حالا بازم بگو خوشگذرونید!!

 

                                                        ***

اگه تا حالا فک میکردید تنهایید...اگه فک میکردید کسی رو ندارید که باهاتون همدردی کنه!اگه نمیدونستید یکی اونورتر هست که به شما فک کنه! حالا دیگه بدونید!شما به هیچ وجه تنها نیستید.شما و اطرافیانتون مساحت کوچیکی رو ازاین جهان بی پایان اشغال کردین که روزانه بسته بسته آدم افسرده صادر میکنه!آدمایی درست عین من و شما. نگران نباشین!این  تنها عامل وحدت ماست.تنها امید یکسان بودنمونه. برادری و برابری ما ، افسردگی و گوشه نشینی ماست!! اینجوری حداقل مطمئنیم آدم شادی عملا دور و ورمون وجود نداره چه بخواد زندگیشو به رخمون بکشه چه نخواد...

حالا...تا ابد به همین منوال ادامه بدین.به نکات منفی فکر کنین ، خودتونو عذاب بدین و از شکنجه دادن خودتون لذت ببرین! اینجوری حداقل وجدانتون راحته که عین بقیه این و در هیچ حالتی تنها نیستین!

(شرمنده ام خیلی اگه از اعتمادتون سو استفاده کردم و حرفاتونو عینا اینجا نوشتم!لازم بود...)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:32 بعد از ظهردر تاریخ جمعه 1388/02/25  توسط کیمیا   | 

عیدتون مبارک راستی!دلم نیومد تبریک نگم این جشن باستانی رو حالا که تموم شد. من که لحظه ی سال تحویل از خدا یه عقل درست حسابی خواستم و  یه شتاب که هیچ کدومو نداده فعلا!!!!! همچنان خلم و  کند در حد لاک پشت!

امیدوارم آرزوی شماها برآورده شده باشه یا شده بشه !!!!!

قشنگ ترین عیدیمم امسال یه کیسه خاک از پاسارگاد بود.

دوس ندارم مطالبم انقدر کوتاه بشن ولی سخن دیگه ای بیشتر از این تو ذهنم نیست؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:25 قبل از ظهردر تاریخ پنجشنبه 1388/01/13  توسط کیمیا   | 

میگن بهشت جای کساییه که ..........بی خیال ! زیادن! فرقه ها و ادیان مختلف، دستورای عجیب غریب،آیینای گسترده، روش عملکردای متناقض و گاها متناسب!

 کتاب احکام اسلامو باز کنین و میلیون ها میلیون قاعده و قانون تعیین شده رو بخونین و اداشون کنین!ببینم میتونین!

ما خودمونو راحت نکردیم، شما چرا بنده ی از همه جا بی خبرو اینطوری می پیچونین آخه؟!؟! بابا یهو رو در این بهشتتون بنویسین تعطیل است و خودتون و ما رو راحت کنین! اه....!

(حالم از آپ قبلی واقعا به هم میخورد دیگه!)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:53 بعد از ظهردر تاریخ دوشنبه 1387/10/23  توسط کیمیا  

خداوند روزی به مزخرفی، بیخودی، مسخرگی، چرتی و اعصاب خوردکنی 31 شهریور نیافریده و نخواهد آفرید! (بعد این دختر خاله ی من همچین روزی به دنیا اومده!! اه...اه...اه!)

ایشالله که دو سال دیگه این موقع از نحسی ریختش یه خورده کم میشه و ما یه اندکی  میتونیم نفس راحت بکشیم!

دیگه انتهای ظلمه 9 ماه درس و 3 ماه استراحت!! اونم سه ماهی که با سرعت فرانور میگذره. چشاتو هنوز باز نکردی که می بینی تموم شده...

من الان افسردم ، منو درک کنین!

_سال سوم...یه سال سخت...یه سال منحوس...یه سال پر مشغله!

_الان حرص منو بیشتر از اینا در نیار! میزنم فکتو با دندونات و مایتعلق به!!! پایین میارما!

_ حساب کن...کوچولوی بیچاره...کنکور! نهایی! المپیاد! تحقیقتو بگو که همش پاک شد!!!

_منو عصبی نکن. میدونی که در صورت عصبی شدن چه بلایی سرت میارم؟!؟!!

_صبح ساعت شیش پاشو، مانتو و مقنعه بپوش، فلفور یه چیزی بخور و ...آخی...درد داره..میدونم! منم اینا رو گذروندم!

_دقت کن عزیزم. تا حالا خیلی کوتاه اومدم، رو نِرو من راه  نرو. سلولای عصبیمو تحریک نکن. باور کن زندت نمیذارما!!!

_ هی برو یه صفر بگیر و برگرد، خیلی غصه داره،  آره!

_بس کن!!

_ یه صبح بارونی که هممون تا سر زیر پتوییم و توی اون سرمای زمستون از گرمای رختخوابمون لذت میبریم، تو باید پاشی بری مدرسه امتحان زیست بدی...قطعا سخته!!

_تمومش نمیکنی؛ نه؟

_ بعد تازه یه چند روزیم این اولاش ماه رمضونه، همه روزن...توی بیچاره باید گرسنگی بکشی! آخی...الهی! بمیرم!...می فه...

تق...توق...شترق!!(کشتمش!!)

_ بهت تذکر دادم، آدم نشدی...حقته! حالا هی بگو...پر رو!! فکر کرده اینا واسه من مهمن!!

(دقیقا مهمن!!)

خدا منو بکشه که یک مهرو نبینم! فقط در این زمینه آرزوی مرگ می کنم! جدا شما در حال حاضر هیش کی رو روی این کره خاکی پیدا نمیکنید که به اندازه ی من عصبی باشه از این قضیه! والله به خدا...ملت پاشدن رفتن احیا...دارن کیف دنیا رو میکنن!!

هعی روزگار...بازم مدرسه!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهردر تاریخ یکشنبه 1387/06/31  توسط کیمیا   |