تبليغاتX
سوختگی اسید

_من نمیدونم شما جوونا عقل ندارین؟اصلا یه خورده زندگیتون واستون اهمیت داره؟هدف دارین؟واسه هدفتون تلاش میکنین؟بابا تا کی میخواین پشت ماشین بشینین ، صدای ضبطو تا آخر زیاد کنینو تو خیابونا ویراژ برین؟تا کی میخواین فقط به فکر ریخت و قیافه و مدل موهاتون باشین؟آخه تا کی خوشگذرونی؟بیکاری؟بابا جان یه خورده به جای اس ام اس بازیای الکی به فکر درس و مشقتون باشین!با این کارا به کجا میخواین برسین آخه؟

_پدر جان! شماها چی؟تا کی میخواین خودتونو گول بزنین و ماها رو مقصر بدونین؟ عامل بدبختی ما شمایین!هدفامونو نابود کردین،خنده هامونو پژمرده کردین،آیندمونو سیاه کردین،تباهمون کردین به خدا! بازم طلبکارین؟بابا بذارین به درد خودمون بسوزیم و بسازیم!...چی از جونمون میخواین؟

 

                                                            ***

_تو خیلی بی احساسی! منم یه زمانی مثل تو بودم. این چیزا رو مسخره میکردم.اما حالا خودمم درست شدم عین یکی از اونایی که یه زمانی مسخرشون میکردم!خیلی سخته که بدونی کسی رو دوس داری که دوست نداره و یکی دیگه رو دوس داره ، بعد یکی دیگه تو رو دوس داره در حالی که اصلا دوسش نداری!من واقعا به زمان نیاز دارم...

_درست موقع کنکور متوجه شدیم خواهرم تومور مغزی داره!منی که شاگرد اول بودم یهو زمین خوردم. کتابامو هنوز که هنوزه دارم...روی همشون جای اشکام هست!همون موقع هم از خواهرم پرستاری میکردم هم درس میخوندم!اما چه خوندنی؟رو تک تک صفحه های کتابا خواسته ها مو مینوشتم...فکرم اصلا متمرکز نمیشد!...نهایتا اون چیزی شدم که هیچ وقت فکرشو نمیکردم!

_زندگیم یکنواخت شده!روزای تکراری! از صبح میرم سر کار بعد میرم باشگاه بعد دوباره میرم سرکار!شب یه خورده میرم نت!ساعت 1 تا 4 درس میخونم و بعدش 4 تا 5 به این فک میکنم که آیندم چی میشه؟!؟

_داییم و زن داییم منافق بودن! خ م ی ن ی که اومد اعدامشون کرد!حتی به نوزادشم رحم نکردن.کف پاش سیگار گذاشتن و فلجش کردن!طاقت نیاورد و مرد!از دانشگاه دولتی اخراجم کردن و فرستادنم دانشگاه پیام نور .میگفتن برای دانشگاهشون خطر دارم!

_من هیچ امیدی برای زندگی کردن ندارم.خیلی کتابا رو امتحان کردم به دردم نخوردن!من حتی یکی دو بار به فکر خودکشی افتادم!

_یه مدتیه که خیلی فکرم مشغول میشه!خیلی فکر میکنم. خیلی رویا بافی میکنم.راجع به آیندم . راجع به زندگیم!من اصلا این حالتو دوست ندارم.

_دیگه تمایلی به زندگی ندارم!

_به پوچی رسیدم!

_میخوام خودمو بکشم!

_خستم!

_خستم!....خسته!

                                                         ***

خستن!همه خستن. کجایین شماها؟!پدر بیا اینا رو بخون. بیا و بعد بگو تا کی میخواین به فکر مدل موهاتون باشین؟فک میکنی چار تا جوون که با سرعت از کنارت رد میشن و با آهنگی که صداشو تا آخر زیاد کردن،میخونن ، خوشبختن؟خوشحالن؟به خدا نیستن!دارن میخندن اما وجودشون همش غمه!ناراحتیه!پوچیه!میخوان دیده بشن!شنیده بشن!چشاتو بستی؟گوشاتو گرفتی؟بابا دارن بدبختیشونو داد میزن. دارن انبوه مشکلاتشونو به تو و امثال تو نشون میدن. چرا خودتو به اون راه میزنی؟ تا حالا شده یه جوون هیجده نوزده ساله بیاد پیشت بگه با تمام وجود شاده؟از زندگیش راضیه؟حالا بازم بگو خوشگذرونید!!

 

                                                        ***

اگه تا حالا فک میکردید تنهایید...اگه فک میکردید کسی رو ندارید که باهاتون همدردی کنه!اگه نمیدونستید یکی اونورتر هست که به شما فک کنه! حالا دیگه بدونید!شما به هیچ وجه تنها نیستید.شما و اطرافیانتون مساحت کوچیکی رو ازاین جهان بی پایان اشغال کردین که روزانه بسته بسته آدم افسرده صادر میکنه!آدمایی درست عین من و شما. نگران نباشین!این  تنها عامل وحدت ماست.تنها امید یکسان بودنمونه. برادری و برابری ما ، افسردگی و گوشه نشینی ماست!! اینجوری حداقل مطمئنیم آدم شادی عملا دور و ورمون وجود نداره چه بخواد زندگیشو به رخمون بکشه چه نخواد...

حالا...تا ابد به همین منوال ادامه بدین.به نکات منفی فکر کنین ، خودتونو عذاب بدین و از شکنجه دادن خودتون لذت ببرین! اینجوری حداقل وجدانتون راحته که عین بقیه این و در هیچ حالتی تنها نیستین!

(شرمنده ام خیلی اگه از اعتمادتون سو استفاده کردم و حرفاتونو عینا اینجا نوشتم!لازم بود...)

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:32 بعد از ظهردر تاریخ جمعه 1388/02/25  توسط کیمیا   | 

عیدتون مبارک راستی!دلم نیومد تبریک نگم این جشن باستانی رو حالا که تموم شد. من که لحظه ی سال تحویل از خدا یه عقل درست حسابی خواستم و  یه شتاب که هیچ کدومو نداده فعلا!!!!! همچنان خلم و  کند در حد لاک پشت!

امیدوارم آرزوی شماها برآورده شده باشه یا شده بشه !!!!!

قشنگ ترین عیدیمم امسال یه کیسه خاک از پاسارگاد بود.

دوس ندارم مطالبم انقدر کوتاه بشن ولی سخن دیگه ای بیشتر از این تو ذهنم نیست؟!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:25 قبل از ظهردر تاریخ پنجشنبه 1388/01/13  توسط کیمیا   | 

میگن بهشت جای کساییه که ..........بی خیال ! زیادن! فرقه ها و ادیان مختلف، دستورای عجیب غریب،آیینای گسترده، روش عملکردای متناقض و گاها متناسب!

 کتاب احکام اسلامو باز کنین و میلیون ها میلیون قاعده و قانون تعیین شده رو بخونین و اداشون کنین!ببینم میتونین!

ما خودمونو راحت نکردیم، شما چرا بنده ی از همه جا بی خبرو اینطوری می پیچونین آخه؟!؟! بابا یهو رو در این بهشتتون بنویسین تعطیل است و خودتون و ما رو راحت کنین! اه....!

(حالم از آپ قبلی واقعا به هم میخورد دیگه!)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:53 بعد از ظهردر تاریخ دوشنبه 1387/10/23  توسط کیمیا  

خداوند روزی به مزخرفی، بیخودی، مسخرگی، چرتی و اعصاب خوردکنی 31 شهریور نیافریده و نخواهد آفرید! (بعد این دختر خاله ی من همچین روزی به دنیا اومده!! اه...اه...اه!)

ایشالله که دو سال دیگه این موقع از نحسی ریختش یه خورده کم میشه و ما یه اندکی  میتونیم نفس راحت بکشیم!

دیگه انتهای ظلمه 9 ماه درس و 3 ماه استراحت!! اونم سه ماهی که با سرعت فرانور میگذره. چشاتو هنوز باز نکردی که می بینی تموم شده...

من الان افسردم ، منو درک کنین!

_سال سوم...یه سال سخت...یه سال منحوس...یه سال پر مشغله!

_الان حرص منو بیشتر از اینا در نیار! میزنم فکتو با دندونات و مایتعلق به!!! پایین میارما!

_ حساب کن...کوچولوی بیچاره...کنکور! نهایی! المپیاد! تحقیقتو بگو که همش پاک شد!!!

_منو عصبی نکن. میدونی که در صورت عصبی شدن چه بلایی سرت میارم؟!؟!!

_صبح ساعت شیش پاشو، مانتو و مقنعه بپوش، فلفور یه چیزی بخور و ...آخی...درد داره..میدونم! منم اینا رو گذروندم!

_دقت کن عزیزم. تا حالا خیلی کوتاه اومدم، رو نِرو من راه  نرو. سلولای عصبیمو تحریک نکن. باور کن زندت نمیذارما!!!

_ هی برو یه صفر بگیر و برگرد، خیلی غصه داره،  آره!

_بس کن!!

_ یه صبح بارونی که هممون تا سر زیر پتوییم و توی اون سرمای زمستون از گرمای رختخوابمون لذت میبریم، تو باید پاشی بری مدرسه امتحان زیست بدی...قطعا سخته!!

_تمومش نمیکنی؛ نه؟

_ بعد تازه یه چند روزیم این اولاش ماه رمضونه، همه روزن...توی بیچاره باید گرسنگی بکشی! آخی...الهی! بمیرم!...می فه...

تق...توق...شترق!!(کشتمش!!)

_ بهت تذکر دادم، آدم نشدی...حقته! حالا هی بگو...پر رو!! فکر کرده اینا واسه من مهمن!!

(دقیقا مهمن!!)

خدا منو بکشه که یک مهرو نبینم! فقط در این زمینه آرزوی مرگ می کنم! جدا شما در حال حاضر هیش کی رو روی این کره خاکی پیدا نمیکنید که به اندازه ی من عصبی باشه از این قضیه! والله به خدا...ملت پاشدن رفتن احیا...دارن کیف دنیا رو میکنن!!

هعی روزگار...بازم مدرسه!!!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:44 بعد از ظهردر تاریخ یکشنبه 1387/06/31  توسط کیمیا   | 

الان این توفیق اجباریه در واقع!

از بدو طفولیت هر وقت میخواستم آیندمو تصور کنم، یا می نشستم پشت سنتور و فکر میکردم الان کنسرت دارم در کنار یانی!!! یا به مغز عروسکام آمپول تزریق میکردم!و فکر میکردم دارم جراحی زیبایی انجام میدم در کنار پروفسور شمس!!!(الان من هیچی از گذشته یادم نمیادا، فقط اینجوری احساس میکنم !!)

حالا روز به روز این دوتا دارن ازم دورتر میشن. الان سیستم عصبیم خط خطیه به خاطر قضایای جدید دانشگاه و جدا نتونستم انقدر روی خودم کنترل داشته باشم که نیام در این رابطه تارنگارو به روز کنم.

وضعیت اسفناک و هچل هفتیه. من واقعا نمیدونم دقیقا اینا کدوم رتبه ها رو واسه قبولی دانشگاه های خوب میخوان؟!؟

یارو با 19 دانشگاه تهران قبول نشده ، رفته شهید بهشتی!!!

یه دختر تهرانی با 80 حتی علی آبادم قبول نشده !

یه پسره با 140 رفته اهواز!!!!!(پزشکی)اون یکی با 180 تبریز!!!

بعد ملت تهرانم اعتراض کرده بودن که چرا با رتبه های عالی هیچ رشته و دانشگاه خوبی قبول نشدن!؟

بومیا هم که منطقه بندی شدن.

یه تهرانیه پا شده رفته منطقه ی محروم سال آخرو، که به خیال خودش با سهمیه بندی، یه جای خوب قبول شه!! کاملا دچار افسردگی شده بعد از اعلام نتایج.اون دیگه واقعا انتهای بدشانسی و البته حماقت  طرف بوده.

جنسیت هم که رو نتایج تاثیر میذاره.هفتاد سی شده امسال!!

حالا یکی اینجا به من بگه، اصلا کی امسال دانشگاه قبول شده؟والله با این وضعیتی که من می بینم هیچ کی!وگرنه دانشگاه تهران مگه چند نفر پزشکی میگیره که یکی با 19 نتونه بره تو ؟ یا مثلا چرا یکی با 140 نره اصفهان و شیراز؟ پاشه بره اهواز؟؟!؟

بعد رئیس سازمان سنجش گفته بود: کسی که رتبش 130 میشه واقعا چه انتظاری برای پزشکی  دانشگاه های تهران داره مثلا؟؟؟اصلا نباید همچین توقعی داشته باشه!!

حالا...با این وضعیتی که هست و روز به روز داره خراب تر میشه، جدا من و امثال من با چه امیدی باید درس بخونیم؟ با امید نرفتن به دانشگاه؟یا بیکاری؟ یا رفتن به دانشگاه و بیکاری؟!؟هفت سال دکترا خوندن و علافی؟ (الافی؟!؟)

اینا هدف نابود کنن. منم وقتی همچین اوضاع قاراشمیشی رو ببینم معلومه که دو سال از عمرمو تلف نمیکنم واسه کنکوری که میدونم هیچ آش دهن سوزی واسم نمیشه. اوایل میگفتم داروسازی تهران...بعد شد دندانپزشکی تهران...بعد پزشکی تهران...رسید به پزشکی شیراز...پزشکی اهواز...حالا به مامایی ملایر هم رضایت میدم!!!رضایت که هیچی...کلا قبول شم همینو با سر میرم!!!!

امید و آرزو یخده! هدف نیست. تلاش هم اینجوری که کلا به درد نمیخوره. هیچ کی تنش نمیخاره جون بکنه و آخرش پرخور بیکاره بشینه ور دل مادرش!

اوضاع و احوال درس خوندن که اینجوریه. بازار کار هم که روز به روز مفتضح تر میشه و بعد مسئولای ما  نشستن ببینن کی درصد بیکاری توی امریکا از پنج به پنج و یک صدم میرسه!!!!که بپرن تو اخبار نیم روزی و تمام روزی هر دو دقیقه یه بار با هزار تا زیر نویس اعلام کنن که امریکا هم بیکار داره!!

من بخوام از وضعیت شغلی و درسی اینجا بگم که فردوسی بنده خدا ضایع میشه!بنابراین بیش از این حرفی نمیزنم.

پزشکی رو بی خیال...من میمونم و توهم همنوازی با مشکاتیان و کامکار! خوش باشم. شما هم  برید خوش باشید!!و روزتونو با توهمات و اوهام واهی!!!! آغاز کنید!!!

(جدا این یه توصیه از روی دلسوزی بود...بهش بیاندیشید...)

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:49 بعد از ظهردر تاریخ دوشنبه 1387/06/18  توسط کیمیا   | 

اینم به خاطر دعوت سمان پدیده!!!!

در طول این شونزده هیفده سال زندگی اتفاقی نیافتاده که بخوام تا مرز مرگ برم و برگردم!یا خیلی محتاطم یا خیلی خدا دوسم داره! یا به قول سمان قراره اینا قطره قطره جمع گردند وانگهی دریا شوند!که احتمالا در اون صورت.. یه دفعه طی یه حادثه ی اکشن،  کور و کر و لال وفلج و عقب مونده میشم اما نمی میرم! و  به این میگن یک زندگی ایده آل که من همیشه دنبالش بودم...

یه بار فقط روز قبل از عروسی دایی، با بچه ها یه سری تخته چوب پیدا کردیم، اینا  رو مورب  کنار پاسیو گذاشتیم...بعد میرفتیم بالا و از اون بالا می اومدیم پایین! یه جورایی سرسره ی خونگی و احساس توی پارک بودن و جوگیری و لوس بازی دوارن طفولیت...که یه نامردی تخته چوب منو کشید و بنده با گوشه ی چشم خوردم به لبه ی پاسیو... اونم نهایتش کور شدن بود که نشدم ! چند تا بخیه خورد که به لطفشون روز عروسی واقعا می درخشیدم!

این دیگه الان اکشن ترین و وحشتناک ترین صحنه ی زندگی من بود. بقیش  در حد شوکاییه که معمولا تو ماشین اتفاق می افته . تا زیر اتوبوس رفتن و سبقتای ناجور در حد ONANSORA   و این صحبتا...

.................................................

اونایی که میدونن هیچی...اونایی که نمیدونن! این یه بازیه بین وبلاگا. نمیدونم از کجا افتتاح شده. یکی شروع میکنه اتفاقای در حد مرگ زندگیشو مینویسه بعد نمیدونم چند نفرو دعوت میکنه که اونا هم بنویسن و به همین ترتیب.

منم کسی رو دعوت نمیکنم! اونایی که میتونستن بنویسن، قبلا نوشتن ؛ اونایی هم که ننوشتن کلا نمیتونن بنویسن! چون تارنگاراشون یا راجع به ستاره شناسیه یا راجع به ایران!که با این چیزا به روزش نمیکنن.

اگه کسی بین این دو تا وجود داره خب بنویسه!خوشحال میشیم!

این حرفا هم فقط جنبه ی دور هم بودن داره. اگه واقعا بحث مرگ و زندگی باشه، ما فقط جسما زنده ایم ، وگرنه روحا مردیم! ندیدم کسی رو که روحش واقعا سالم باشه! (من تا چرت و پرت نگم آروم نمیشم!)

بدرود!

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:58 بعد از ظهردر تاریخ جمعه 1387/06/08  توسط کیمیا   |